دل نوشته های پسری که دیگر تنها نیست

دوستان بالاخره بعد طی کردن فراز و نشیبای زیاد و کلی فکر و اندیشه ورزی و جدال ذهنی و فکری و کلی جنگ بین عقل و دل تصمیممو گرفتم...

پس از صحبتایی که تو این مدت با زهره داشتم متوجه تفاوتای زیادی شدم که بینمون از لحاظ مختلف وجود داره ناراحت که بیشترشون به خاطر تفاوتای فرهنگی و رسم و رسوم و کلا نوع تربیت و بزرگ شدنمون بوده

بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید نظر دلمو رد کنمناراحت با این که دختر خوبیه و از لحاظ اخلاقی پیدا کردن موردی مشابه به این خوبی خیلی مشکله ناراحت  چون مساله انتخاب شریک زندگیه مساله ساده ای نیست که بشه به سادگی از کنارش گذشت و عوامل مختلفو باید در نظر گرفت ...

به این نتیجه رسیدم که نمی تونم زندگی آیندمو فقط برپایه این که دلم اونو می خواد بسازم در حالی که عقلم آینده روشنی از این رابطه پیش رویم نمی زارهناراحت

هرچه کلنجار رفتم دیدم به دلایلی که تو پستای قبلی گفتم نمی تونم زهره رو انتخاب کنم . چشم

چون اصلا نمیتونم آینده مشخصی برای این زندگی پیش خودم تصور کنم

می شه گفت یه ریسکه بزرگه نگران

راضی کردن خانواده هامون یه طرف ، احتمال ایجاد اختلاف بین خانواده هامون به دلیل وجود  تفاوتای آداب و رسوممون از ساده ترین مسایل و رسم و رسوم نامزدی و ازدواج و مهریه و ... گرفته تا مسایل مهمتر دیگر ... اینها به کنار 

اصلا تصور این که خود زهره هم بعد سالها زندگی روستایی با مشخصات و ویژگیهای خاص خودش بتونه زندگی جدید خودشو در شهر با تفاوتهای آشکار بتونه تحمل کنهناراحت یه طرف و کلی دلیل ریز و درشت دیگه که در صحبت باهاش فهمیدم و اینجا جا و مجال گفتنش نیست ناراحت

خلاصه با این که خیلی سخته ولی به خاطر خود زهره و این که بیشتر از این وابستگی بینمون ایجاد نشه که تصمیم گیری برای هر دومون سخت تر بشه تصمیم گرفتم اونو از ذهنم پاک کنم چون نمی تونم زندگی خودمو صرفا برپایه یه ریسک بنا کنم در حالی که هیچ تصویر روشنی از ایندمون در جلوی رویم نمیتونستم تصور کنم ناراحت

حالا فقط یه مشکل دارم و اون اینه که کاری کنم در عین حالی که وابستگیمون بیشتر نشه به هم و بدون این که ناراحتش کنم  خود زهره هم به این نتیجه ای که من رسیدم برسه نگران

البته تا حدی از نظر ذهنی آمادش کردم با گفتن تفاوتا و عواملی که می تونه باعث ناسازگاری بینمون بشه ولی دوست دارم خودش هم دقیقا به این نتیجه ای که من رسیدم برسه می دونم دختر عاقلیه و دیر یا زود به این تنیجه می رسه ولی امیدوارم زودتر برسه نگران

فعلا همه فکر و حواسم به همینه خدا کنه همه چی خوب پیش بره

تبصره اضافی - رد کردن گزینه مورد نظر دلم به این معنی نیست که گزینه مودر نظر عقلمو پذیرفتما !!! فعلا همه توجهم به تموم کردن خوب رابطم با زهره است بعدا که ذهنم آزاد شد درباره مریم یا گزینه ای دیگر اگر باشهنیشخند تصمیم می گیرم

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت۱:٠٧ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت۸:٤٧ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

"فروغ فرخزاد"

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت٤:۳۸ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

واقعا این روزا ، روزای خوبی نیست برام نگران

حسابی مرددم ، حس می کنم تو شرایط سختی گیر کردم چشم

باید تصمیم مهمی بگیرم تو زندگیم، قطعا مهمترین تصمیم زندگیمو

این که آدم تو شرایطی قرار بگیره که باید تصمیم مهمی بگیره یه طرف ، این که تصمیمش به گونه ای باشه که باید بین انتخاب عقلش و دلش یکی رو انتخاب کنه طرف دیگر ماجرا!!!!!!نگران

خودتون تصور کنین تو چه شرایطی هستم ....

بعد از فکرای بسیار سرانجام عقلم می گه مریم گزینه شایسته تریه ولی وقتی به دلم رجوع می کنم انتخاب دلم کسی نیست جز زهره البته نه این که تو دلم مریم جایی نداره چرا هست ولی انتخاب اول دلم زهره ست و همینه که حسابی منو مردد کرده !!!

عقلم می گه مریم به دلایل زیادی گزینه شایسته تریه

هم به دلیل شناخت بسیار خوبی که ازش دارم و با بیشتر سلایق و خصوصیات رفتاریش آشنام و تا حدیم برخی  اخلاقای بدشو می دونم !!

هم خانواده خودم کاملا موافق ازدواج من و اونن! هم خانواده خالم می دونم تقریبا راضین و اینو چند بار بهم از راه های مختلف به شکل غیر مستقیم القا کردن

چندین بار خالم مدام بهم گفته بجنب مهدی داره دیر می شه !! و از اون طرف مدام آمار خاستگارای مریمو که یا اومدن یا اجازه گرفتن بیانو یا جوابای منفی مریم رو (راست یا دروغشو نمی دونم ) به ما گفتن !!!!!!! مثل این که می گن زود باشین که اگه دیر بجنبین دیر می شه

پسرخالمم یه بار هم چند وقت پیش حرف ازدواج پیش اومد بهم گفت چرا دست به کار نمی شی؟ من یه سری مشکلاتمو گفتم بهش مثل مسکن و ... اون گفت یعنی می خوای صبر کنی تا همه شرایطت جور شه بعد اقدام کنی؟؟؟؟  این کار اشتباست تو بیا نیشخند(گفت بیا مطلبو دارینچشمک)خواستگاری کسی که مدنظر داری یه حلقه براش بخر و دستش کن که متعلق به خودت بشه بعد با خیال راحت به فکر حل بقیه مشکلات باش این جوری نه فقط مشکلت حل نمی شه بلکه دختری که در نظر داری ممکنه از دستت بره !!

و چند مورد دیگه که دیگه شکی برام نمونده خونوادش و خودش کاملا راضین !!!!

از طرفی منم باید زود تصمیمو بگیرم چون پسرخاله هام یکیشون یه ماه پیش عروسی کرد و یکی دیگشون همین اردیبهشت ماه عروسیشه و بعدش دیگه سریع می رن به فکر مریم !!! پس منم باید زود تصمیممو بگیرم اگه اونو واقعا می خوام باید حرفشو سریع مطرح کنیم

شرایط تقریبا یکسان مالی و فرهنگی و  تحصیلی و خلاصه تموم شرایطی که واسه یه ازدواج مناسب باید دو نفر داشته باشنو تقریبا منو و مریم داریم

مریم الان دانشجوی کارشناسی مترجمی زبانه منم که لیسانس مدیریت دارم

خستتون نکنم از هر نظر عقلی بخوام فکر کنم عقلم مریمو مناسب می دونهلبخند

از نظر عاطفیم که دوسش دارم قلب

تنها نگرانی عقلم برای انتخاب مریم مساله ازدواج فامیلی و امکان خطر آفرینی واسه فرزندمونه که خوشبخاته اون قدرها فراگیر نیست و قاعده کلی و حتمی نیست تازه اونم با تست و آزمایش قبل ازدواج قابل تشخیصه

اما با تمام این احوال انتخاب دلم زهره ستقلبقلب

اونم دختر خیلی با صفا و بی شیله و پیله ایه ، از یه خونواده مهربون و دوست داشتنی معنای کامل عشق و صفا و صمیمیت رو می شه در زهره دید ...قلب

اما خب عقلم می گه احتمال موفقیت تو و زهره خیلی کمه نگرانچون شرایط زندگی متفاوتی داشتیم

من در شهر بزرگ شدم با همه شرایط خاص خودش و زهره دختر روستاییه با سختی های خاص خودش

معلوم نیست بتونه زندگی شهریو تحمل کنه !! آداب و رسوم کاملا متفاوت بین خونواده هامون حتی تو مراسم ازدواج و خواستگاری و نامزدی هم می تونه ایجاد اختلاف کنه

ضمن اینکه شک ندارم راضی کردن خانوادم واقعا کار خیلی سختیه ممکنه لازم بشه باهاشون اصطکاک فکری و بحثی هم ایجاد بشهنگران که اصلا دوست ندارم به این جاها برسه

خود زهره هم می گه راضی کردن خانوادش خیلی سخته چون اونام دخترشونو به غریبه به سختی می دن !! و دوس دارن دخترشون پیششون بمونه در روستا

از همه اینها گذشته ،  امکان شناخت دقیق محاسن و معایب روحی و اخلاقی زهره تنها از راه تلفن و چند دقیقه صحبت امکان پذیر نیست ناراحت

خلاصه خیلی شرایط تصمیم گیریم سخت شده و حسابی مرددم این روزانگران

از طرفیم نمی خوام صحبتای من و زهره بیش از این ایجاد علاقه و صمیمت کنه که کار تصمیم گیری عقلمو مشکل کنه و اگه قراره تصمیم عقلمو بپذیرم باید زودتر بی خیال زهره بشم هر چند سخته ولی واسه خود زهره هم خوبه که علاقه بیش از حدی بین منو اون به وجود نیاد که با شنیدن نظر من  احساسات پاکش بیش از حد جریحه دار بشه

آیا به حرف عقلم گوش بدم و زهره را کامل از دلم بیرونش کنم یا برای بدست آوردن کسی که دلم باهاشه ولی شرایط پیش روی خودمو و اونو چندان واضح و روشن نمی تونم ببینم دست به کار جدال با عقلم بشم ؟؟؟؟؟ ایا ارزششو داره ؟ یا تیری است در تاریکی؟؟؟؟؟؟ نگران

چه بسا برای به دست آوردن زهره ، مریم رو هم از دست بدم و حتی به زهره هم نرسم !!!!!!!نگراننگراننگران

خلاصه خیلی روزای سختی رو پشت سر می زارم

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت٧:۳٥ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

دوستان در پستای قبلی گفتم که الان در تلاش برای شناخت بیشتر زهره هستم از طرفی قضیه به این سادگی نیست خانوادم شدیدا دوست دارن که من با دخترخالم ازدواج کنم

بهتره یه کم بیشتر از مریم براتون بگم

همون طور که قبلا گفتم طبق رسمی دیرین وقتی مریم به دنیا اومد اسم من رو روش گذاشتن و این مساله ایه که تقریبا بیشتر فامیل می دونن و گفتم که شانسی که داشتم اینه که اگه به انتخاب خودمم بود تنها دختری از فامیلو که انتخاب می کردم همین دختر خالم بودلبخند

پارسال مدت زیادی تحت فشار خانوادم بودم که زودتر تصمیمتو بگیر سوالاگه دختر بهتری می شناسی معرفی کن یا این که بریم واسه خواستگاری و یه مراسم نامزدی ساده با مریم

من چون شرایط ازدواج و کلا عشق و عشق بازی رو در خودم تو اون شرایط حس نمی کردم مدتها طفره رفتم از جواب دادن مستقیم به قضیه اما بالاخره دیدم این آشی نیست که از خوردنش بشه طفره رفت

تازه بهترین گزینه من هم اگه قرار باشه از بین اقوام دختری انتخاب کنم همین مریمه از طرف دیگه تا الان دختر خوبی که از هر جهت بشناسمش و مطمئن باشم از مریم سرتره نمی شناسم واسه همین بالاخره تصمیم گرفتم که به خونوادم بگم که به خواستگاری زهره برن چشمک

کلی خونوادم از شنیدن تصمیمم خوشحال شدن ! لبخند و قرار بود بریم خواستگاری که متاسفانه از بدشانسی منناراحت همون روزا پدرم یه تصادف ساده کرد ناراحت، کنار خیابان سوار دوچرخه داشته می رفته که یه موتوری با سرعت از کوچه بیرون می یاد و به چرخ می زنه پدرم از پشت به زمین می خوره  خوشبختانه سرش به جدول کنار خیابون نمی خوره که خطرناک باشه ولی متاسفانه کمرش به جدول کنار خیابان می خوره و استخوانای کمرش ضربه می بینه ، چند هفته ای درگیر سلامتی پدرم بودیم گرچه به خیر گذشت ولی همین مساله باعث شد قضیه فراموش بشه

تا این که خبر بسیر ناراحت کننده ای رو شنیدیم

گویا پسر همکار شوهر خالم به خواستگاری مریم می رنعصبانی مریم سعی کرده قبول نکنه ولی شوهرخالم اصرار عجیبی داشته و کاملا موافق بوده !!!! دختر خالم برای این که رو حرف پدرشم حرف نزنه می گه تا وقتی دانشگاهم تموم نشده به هیچ وجه به ازدواج فکر نمی کنم  خانواده خواستگار می گن ما هم اصرار نداریم که همین الان ازدواج کنین فقط دو سال دیگه تا تموم شدن دانشگاهت مونده نمی شه که همین طوری پسرمون منتظر باشه یه حلقه نامزدی اگه اجازه بدین دست دخترتون کنیم تا ما هم خیالمون از این بابت جمع باشه!!!عصبانی

خلاصه به دلیل موافقت عجیب شوهرخالم و تا حدی برخلاف میل مریم و خالم  یه مراسم ساده نامزدی هم برگزار می کنن !!!ناراحت

رسیدن این خبر به خانواده ما همان و آغاز بحث و ناراحتی ناراحت

خود منم بدترین روزای عمرم واقعا همین روزا بودگریه چند روزی از ناراحتی حتی سرکار نرفتم و رابطمو با همه دوستام چه نت و چه اس ام اس و چه تلفن قطع کردم تا جایی که جمعی از بهترین دوستام به شدت بعدا از رفتار من در این چند روز از دستم ناراحت بودن !!!!ناراحت

راستشو بخوای حس من تو اون شرایط این بود که بهترین گزینه ای که برای ازدواج داشتم را از دست رفته می دیدیم ناراحتنگران

شک نداشتم گزینه ای که تا این حد زیاد بشناسمش و نیاز به هیچ تحقیق خاصی نداشته باشم همین مریم بود که از دست رفته می دیدمش نگران

خلاصه تقریبا دو هفته ای طول کشید که  کم کم از اون حس و حال بیرون اومدم و واقعیتو پذیرفتم !!

اما تقریبا چهار ماه بعد خبری بمون رسید فوق العاده مهم

گویا وقتی دختر خالم توی دانشگاه بوده دختر دیگه ای به سراغش می یاد و می گه شما نامزد فلانی هستین؟؟ می گه آره  می گه البته انتخاب خودتون به من ربطی نداره ولی یه سوال دارم شما واقعا کامل از همه چی زندگیش با خبرید؟؟؟

دخترخالم می گه منظور؟ به شما ربطی داره که آره یا نه؟؟؟؟؟

می گه واسه خودتون می گم تا حالا از زندگی قبلیش چیزی گفته به شما؟تعجب

دختر خالم می گه زندگی قبلیش؟؟؟ می گه آره پس نگفته ، من دوست دخترش بودم دو سال با من و خونوادم بازی کرد  تا این که آخرش فهمیدم معتاده!!!تعجب

دختر خالم که می شنوه معتاد بوده حالش بد می شه اولش فکر می کنه که دختره دروغ می گه کلی فحش به دختره می ده ولی دختره می گه حرفای من هیچ سودی واسه خودم نداره  من فقط به خاطر خودت گفتم رو حرفام فکر کن و شمارشو می ده به  دخترخالم 

چند روز بعد مریم تحقیق بیشتری می کنه به خونه دختره می ره و با پدر و مادرشم حرف می زنه و مطمئن می شه که نامزدش معتاد بوده ! عصبانی

خود مریم بعدا به من گفت که اصلا قیافش به معتادا نمی خورد ! گویا خیلی کم به شکل تفریحی می کشیده و از زمانی هم که اومده بوده خاستگاری مریم ترک کرده بوده ولی در هر صورت مریم که از ته دل اصلا به این ازدواج راضی نبود و دنبال بهونه بود تصمیم می گیره  نامزدیشو به هم می زنه و قضیه رو به خالم و باباش می گه خالم که از اول مخالف بوده حسابی از دخترش پشتیبانی می کنه و بالاخره شوهر خالمم می فهمه چه اشتباه بزرگی کرده!!!!!!

نامزدش با خانوادش که از قضیه باخبر شدن همون شب می یان خونه خالم واسه عذرخواهی و توجیه ! همه حرفشونم این بوده که پسرمون به عشق مریم اعتیادو رها کرده  می تونین برین همین فردا تست اعتیاد

ولی مریم می گه بر فرض درست بودن حرفتون من حاضر نیستم با کسی که مساله ای به این مهمی رو مخفی کنه و دروغ بگه زندگی کنملبخندتشویق  این حرف مریم با حمایت خاله و شوهرخالم روبه رو میشه

  مریم هم حلقه نامزدیشو در  می یاره از دستش و پرت می کنه  به سمت نامزدشتشویق  خلاصه نامزدی اون و مریم به هم می خوره رسما لبخند

اینم از اتفاق مهمی که تو زندگی دخترخالم پیش اومد پارسال

حالا خانوادم شدیدا مصرن که تا دیر نشده اگه شخص بهتری سراغ ندارم بریم حداقل یه حلقه دست مریم کنیم !!!

و من ماندم سر یه دوراهی بزرگ !!!!!!!!!!متفکر

دلم پیش زهره است  ولی عقلم با مریم !!!!متفکر

دلیل این دو حس متفاوت دل و عقلمو هم در پستای بعدی براتون می گم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت٢:٢۳ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

بعد شنیدن حرفای داداشم به فکر فرو رفتممتفکرحرفای داداشم باعث شد  بفهمم بدجوری عشق جلوی چشممو گرفته هنوز خیلی مسایل مونده که باید واسه خودم حداقل حل کنم

یکی این که زهره را باید بهتر بشناسم بفهمم اونی هست که می خوام سلیقه هاش عقایدش اخلاقش رفتارش رو بشناسم ،  دیگه این که منم اونی هستم که زهره می خواد یا نه

دوم این که بعد شناخت کامل زهره تازه باید تکلیف خودمو با دختری که اسمم رو سرنوشتش افتاده روشن کنم .متفکر

 مریم رو می گم دختر خالم ،  از قدیم رسم بوده که فامیلا اسم بچه هاشونو رو هم می زاشتن مریم دختر خاله ام وقتی به دنیا اومده بود اسم منو روش گذاشته بودنچشمک

خوشبختانه یه شانس بزرگ تو زندگیم که آوردم این بود که اسم من رو کسی گذاشته شد که حالا که بزرگ شده  می تونم قسم بخورم بهترین دختر فامیلمونه لبخند که خیلیا هم مشتاق ازدواج باهاشن

اون الان دانشجوی مترجمی زبانه

سال گذشته یه اتفاق تلخ ناراحت تو زندگیش به وجود اومد که یه جورایی منو هم تحت تاثیر گذاشت . تو پستای بعدی بیشتر درباره این اتفاق و خود مریم براتون می گم...

برگردیم به موضوع اصلی ، حرفای داداشم خیلی سریع از ذهنم گذشت و فهمیدم که واسه تصمیم گرفتن خیلی زوده !

بعد رو به زن داداش و داداشم کردم و گفتم راست می گین فعلا خواستگاری زوده حالا یه چند وقتی  با تل با هم حرف می زنیم تا بیشتر آشنا بشیم با هم بعدا تصمیم می گیرم که چی کار کنممژه

این حرف من باعث شد هم داداشم هم زن داداشم خوشحال بشن و بگن آفرین بهترین تصمیم همینهمژه

دقایقی بعد بابای زهره هم اومد ما هم یه چایی باهاش خوردیم و بعد گفتیم که ساعتی قبل می خواستیم بریم ولی موندیم شما بیاین که هم خدافظی کنیم هم تشکر بابت همه زحمات تشویق

اون گفت اگه دوس دارین امشبم بمونین قدمتون رو چشم ولی دیگه اون شبو نموندیم

منم که تکلیفمو روشن کرده بودم تقریبا اصراری به موندن نداشتم ، قبل از رفتن به زن داداشم گفتم که به زهره از قول من بگه که باهام در تماس باشه اونم پیامو و تصمیم منو بهش رسوند .و دقایقی بعد از اون خونواده دوست داشتنی و مهربون خدافظی کردیم بای بای و به سمت کوهرنگ رفتیم

بقیه ساعات سفرمون در کوهرنگ و شهرکرد و بروجن گذشت . و سحر یک شنبه ٨ فروردین ساعت ٣ خودمونو به اصفهان رسوندیم تا صبح ساعت ٨ من بعد غیبت کاری روزای ۵ شنبه و شنبه  به سرکار برم .

جدا از این که چه سرنوشتی پیش روی من و زهره باشه اما بی شک زهره تاثیر خودشو رو زندگی من گذاشتلبخند و من بی احساسخنثی بالاخره مزه عشقو حس کردم !! خجالت

روحیم الان دیگه مثل قبل نیست حتی اصلا قابل مقایسه نیست

الان با زهره واسه شناخت بیشتر درارتباطم البته بیشتر اون تماس می گیره طبق قرارمون و من هر روز بیشتر باهاش و خصوصیات و علایقش در حال آشنایی بیشترم

فعلا دوره ای رو دارم طی می کنم که یه جورایی حس می کنم در عین حال که از بهترین دورانه ولی دوران سرنوشت سازیم هست

در هر صورت باید هر چه سریع تر تکلیف خودمو روشن کنم .

فعلا که سر یه دو راهی موندم !! متفکر

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت٧:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

و چقدر انتظار کشیدن سخت بود یه ربعی که زن داداشم با زهره در اتاق کناری مشغول صحبت بود واسه من مثل یه سال طول کشیدمنتظر 

در این بین داداشمم اومد و با دیدن حالت من و دیدن صحبتای زنش و زهره از ماجرا بو برده بود و هی متلک بار من می کرد : پس واسه این بود که بارتو اینجا انداختی ای کلک ...

وسط سفرم وقت عاشق شدنه بچه ؟... و از این حرفا

خلاصه زن داداشم با لبی خندون اومد و گفت مهدی باهاش حرف زدم راضیه از همه نظر فقط می گه هم باید بیشتر باهات آشنا بشه هم این که خونوادش ممکنه راضی نشن راضی کردن اونا خیلی سخته چون حاضر نیستن دخترشونو از خودشون دور کنن!! می گه خونوادم حتما می خوان من با یکی از اقوامم در همین روستا ازدواج کنم !!عصبانی

گفتم خب حالا نگفت ما چی کار کنیم ؟ چطور با هم آشنا بشیم بیشتر؟

زن داداشم گفت شماره تلفنتو بهش دادشم قرار شده که باهات تماس بگیره لبخندو از این راه بیشتر با هم آشنا شین اون گفت فعلا قضیه خواستگاریو با خونوادش مطرح نکنین ناراحتآخه می دونه جوابشون همون اول منفیهناراحت باید روی افکارشون کار کنه !!نگران می گه اول با مهدی بیشتر آشنا بشم مطمئن بشم که همونیه که می خوام اون وقت به هر شکلی هست زمینه رو آماده می کنم واسه راضی کردنشون ! و بعد هم خبرتون می کنم که بیاین واسه خواستگاری !!لبخند

گفتم زن دادا نظر خودت چیه؟

گفت از نظر اخلاقی که دختر خیلی خوبیه برو روشم که خوبه خونوادشم که خیلی دوست داشتنی و باصفان فرشته

گفتم در مورد حرفاش چی؟ یعنی مطرح نکنیم خواستگاریو به نظرت؟

داداشم که تا الان فقط حرفامونو می شنید پرید وسطو گفت مهدی عاشقی انگار زیاد جلوی چشاتو گرفته !! تو فقط خودتو در نظر گرفتی پدر و مادرو در نظر بگیر اونا راضی نمیشن خودتم خوب می دونیناراحت

فرض کن خواستگاری کردیم امشب اولا واسه خواستگاری باید بزرگ خونواده باشه پدر نیست که!!  بعدشم فکر کن خواستگاری کردیم چطوری پدرو راضی میکنی بیاد روستا واست خواستگاری؟؟!! حرف مردمو اقوام چی؟افسوس

مریم چی می شه تکلیفش؟؟؟؟عصبانی

... ادامه دارد

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت۱٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

درجواب سوالم زهره گفت : ا شمام بودین؟؟ گفتم انگار شما را یه جا دیدم!!

گفتم اومده بودین امامزاده واسه نیتتون دیگه ؟ واسه خودتوت دعا کردین دیگه ؟ چشمک

یه نگاه خاصی بهم کرد و گفت خب آره واسه بابام که دعا نکردم نیشخند

این حرفش باعث شد هردومون خندمون بگیره من گفتم ای شالا زودتر خواستتون برآورده بشه اونم واسه خودش گفت آمین ! خنده بعدشم گفت به همچنین از شما

در ادامه حرف زندگی روستایی پیش اومد کلی از سختیهای زندگی روستایی گفت تحمل سختی های کار روستایی تحمل سرما و گرماش بی گازی چرای گوسفندان و شیردوشی و کلا کارای تکراری 

گفت عمر ما همش همینه تکرار تکرار تکرار  حتی بعد ازدواج هم فرقی نمی کنه تازه کارامون بیشتر می شه من ولی در عوض تعریف می کردم از زندگی روستایی هوای پاک و غذای سالم و ...

در ادامه ولی بین حرفاش چیزی گفت که منو بیشتر امیدوار کرد گفت اصلا دوست ندارم روستا زندگی کنم دعامم همینه که هرچه زودتر از این زندگی خسته کننده رها شم و برم شهر زندگی کنم .

فهمیدم منتظره و از خداشه که با یه پسر از شهر ازدواج کنه و بره شهر زندگی کنه لبخند

بعد این حرفا سیخهای جوجه را بردیم اون طرف واسه کباب کردن و ظهرو ناهار کنار چشمه خوردیم جاتون خالی

یکی دو ساعت بعد برگشتیم خونشون داداشم به زنش گفت آماده شو دیگه بریم

من که حرف رفتن بدترین حرفی بود که تو این شرایط می شد بشنوم ناراحت پریدم وسط حرف و گفتم زشته دادا این همه زحمت دادین بعد بی خدافظی از پیرمرد بریم

داداشم نگاهی عجیب به من کرد تعجبو گفت تو  خونه من که داداشتم به زور می مونی ، این طوری نبودی که،  خونه مردمه حالیت نیست ! چیه بار انداختی اینجا؟؟

گفتم اتفاقا چون خونه مردمه اینو می گم زشته بعد این همه زحمت بی خدافظی از پیرمرد بریم زن داداشم گفت راست می گه مهدی ، اگه اومدنش نزدیک باشه بهتره صبر کنیم بیاد بعد بریم هوام که خوبه اشکالی نداره به شب بیفته حرکتمون !  برو بپرس ازشون که کی میاد ؟

داداشم رفت پرسیدو اومد گفت که می گن تا غروب می یاد.  این شد که تصمیم گرفتیم بمونیم تا غروبو و بعد اومدنش و خدافظی باهاش بریم

منم بی نهایت خوشحال شدم هرچند دو ساعت بیشتر تا غروب نبود ولی دو ساعتم خودش دو ساعت بود برام لبخند پیش خودم گفتم از این ستون به اون ستون فرج ای شالا هوا خراب شه مجبورشیم امشبم بمونیم

چند دقیقه بعد داداشم رفت دستشویی وقتی رفت زن داداشم اومد نزدیکم و گفت مهدی حالا که داداشت نیست به من بگو حقیقتو!! گفتم حقیقت؟؟تعجب

گفت آره فکر می کنی نفهمیدم فقط می خوام از زبون خودت بشنوم !!

من چیزی نگفتم داشتم فکر می کردم چی بگم که گفت دلت اینجا گیر کرده آره ؟

گفت ببین مهدی خجالتو بزار کنار شوخی نیست چیز هست بگو من جای خواهر نداشتت حساب کن راحت باش بگو کمکت می کنم

منم فکر کردم دیدم به کمکش نیاز دارم هر چی باشه دو ساعت بیشتر دیگه فرصت ندارم

نگاهی کردم به زن داداشم و سرمو تکون دادم به نشانه تایید

گفت آفرین حالا شد طرف زهرست دیگه که ظهر باهاش بودی؟ فکر کردی حواسم بتون نبود!!! گفتم آره گفت فکراتو کردی قضیه حتمیه؟ پا پیش بزارم ؟

گفتم با کی می خوای حرف بزنی؟ من از دختره اطمینان ندارم که راضی باشه یه وقت به خونوادش نگیا

گفت منو ساده حساب می کنی این قدر ! معلومه اول با دختره حرف می زنم مزه دهنشو می فهمم بعد می یام بهت می گم چی شد

و بعد رفت سراغ دختره اون اتاق

ادامه دارد...نیشخند

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت۱٢:٥٦ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

بعد از به دست آوردن اطلاعات اصلی لازمنیشخند دنبال کشیدن طرح و نقشه در فکرم واسه بدست آوردن اطلاعات جزئی تر بیشتری بودم که متاسفانه گاوه این امکان رو ازم گرفت!!! آخه شیرش انگار تموم شد نیشخند و در نتیجه کار شیردوشی دختره هم تموم شد ناراحت و مجال ادامه صحبت از دست رفت .

رفتیم بالا و صبحانه رو خوردیم جاتون خالی شیر داغ از تولید به مصرفنیشخند خیلی خوشمره بود تو عمرم شیری به این اندازه خوشمزه نخورده بودم

پدر خانواده هم عذرخواهی کرد و گفت باید بره زمینای کشاورزی محلو شخم بزنه و سفارش مارو به اهل خونش کرد و  بعد گفت اصلا خجالت نکشین خونه خودتونه تا هر وقت خواستین بمونین !! و بعد رفت .  واقعا پدر مهربون و خوب و باصفایی بود 

بعد صبحونه یه گشتی با داداش و زن داداشم تو روستا زدیم و برگشتیم خونه وقتی برگشتیم متوجه شدیم دو تا از دخترای خانواده دخترای بزرگتر رفته بودن خونشون ظاهرا شوهراشون که با هم رفته بودن اصفهان برگشته بودن

زن داداشم از مادر خانواده سراغ جاهای دیدنی اطراف روستا رو گرفت اونم شروع کرد از تعریف کردن از یه چشمه و کوهسار زیبای اطرافش و گفت که حیفه تا اینجا اومدین نرین اونجا و نبینین و بعد شروع کرد به دادن آدرسش که البته یه کمش پیچیده بود چون تا مقداریش باید با ماشین می رفتیم و یه چند کیلومتری ماشین رو نبود باید پیاده می رفتیم که دادن ادرسش یه کم سخت بود

همین موقع زن دادشام گفت خب ما که یان راهو می خوایم برین شمام که جاتون می شه ماشین بیاین با ما بریم یه روزو با هم باشیم

من که این حرفو شنیدم و دنبال موقعیتی بودم که بیشتر باهاشون باشم نیشخندسریع پریدم وسطو گفتم آره فکر خوبیه ناهارم می بریم کنار چشمه خیلی صفا داره چشمک

خلاصه تصمیممون با موافقت مادرخونواده همراه شد

خلاصش کنم رسیدیم چشمه و بعد اندکی قدم زدن در طبیعت همه مهیای آماده کردن ناهار شدن

دو تا از دخترا مشغول روشن کردن چوب و ذغال شدن و مادرشون مشغول سیخ کردن جوجه ها واسه جوجه کباب درست کردن

منم خودشیرینیم گل کرد و رفتم پیش مادر خونواده و گفتم اجاه بدین کمک کنم و بدون اینکه منتظر جواب باشم مشغول سیخ کردن جوجه شدم نیشخند

چند لحظه بعد زهره لبخند اومد سمت من و گفت شما چرا ؟ بدین به من

منم گفتم نه اصلا زحمتی نیست شما به مادرتون کمک کنید

اونم رفت کمک مادرش چند لحظه بعد مادرش سیخهایی که آماده شده بودو برداشت و به زهره گفت من برم با کمک خواهرت سرخ کنیم هر چی آماده شد بیارین

و به این ترتیب من و زهره تنها شدیم لبخند

هردومون نگاهمون با هم تلاقی کرد انگار هردومون مشتاق صحبت بودیم ولی سخت بود برامون

من ولی خجالتو گذاشتم کنارو گفتم شما دیروز امام زاده بودین؟؟؟؟

... ادامه دارد

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت۸:٠۸ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

خب ١٣ فروردینم اومد و خیلی زود و تند نوروز ٨٩ هم تمام شد  و رفت پی کارش !! دیروز منم مثل بیشتر ایرونیا رفتم بیرون دامن طبیعت تا نحسی سیزده رو بدر کنم

چون می دونستیم کمی دیر بریم دیگه مکانای خوب توسط امت همیشه در صحنه ی اشغال گرنیشخند اشغال می شه پیش خودمون از شب قبلش تدارک دیدیم و صبح حدود ٧ زدیم از خونه بیرون حتی صبحونه را نخوردیم گفتیم تو طبیعت بخوریم کیفش بیشتره !!

با این تصور که حالا در انتخاب محل مناسب دستمون بازه چون زود راه افتادیم به پارکای اطراف رودخونه رفتیم ، از کنار پل وحید شروع کردیم اصلا جای پارک نبودافسوس بعدش رفتیم سمت پل مارنان اما دریغ از یه جای پارک ماشین !! بوستان ملت و کنار صدا و سیما هم دیگه حرفشو نزن !!! افسوس اصلا عبور از کنار خیابونشم محال بود چه برسه پارک !! پل فلزی رو به سمت چپ ادامه دادیم خیر بازم خبری نبود از جای پارک یه ماشین ! حتی کوچه ها و خیابونای فرعی اطراف هم پر بود !! عصبانی

پل آذر (زبونم لال چرا اسم یکی از زنای شاهو گفتم ! اسم اسلامیشو باید بگم پل ابوذر) رو رد کردیم تو مسیر بازم جا نبودمنتظر آخرش گفتم اگه تا اینجا گیرمون نیومده جا ، دیگه شکی نیست که در ادامه هم جایی نیست چون پلای بعدی همشون پلای معروف زاینده روده (سی و سه پل ، فردوسی ، خواجو و ...) دیگه محاله تو این مسیر جایی باشه  آخرش رفتیم خیابون فرعی توحید بالاجبار ماشینو پارک کردیم و خوشحال از این که جا گیرمون اومد رفتیم کنار پل آذر نزدیک خانه کودک و نوجوان اطراق کردیم

جای خوبی بود از سمت چپمون پل اذر  در دیدمون بود از سمت راستم سی و سه پل

ماشالا تا بخواینم مسافر از شهرای مختلف دور و برمون بود خوشمزه ترینشون یه خونواده ترک بودن از زنجان که من فقط گوشم پیششون بود که لهجه قشنگشونو بشنوم نیشخند یه جورایی تا حرف می زد پدر خونواده ، یاد آ تقی پدر نادر سریال ۴ دیواری می افتادم نیشخند

چون به سی و سه پلم نزدیک بودم یه سر پیاده هم رفتم که مسافرای نوروزی بیشتری ببینم چون بیشتر مسافرا جاهای معروفتر جمع میشن

سی و سه پل دیروز واقعا قشنگ بود این عکسو خودم با گوشی ساده موبایلم گرفتم

هوای گرم دیروز و پاچه های بالازده و راه رفتن در امتداد سی و سه پل داخل آبهای رودخونه هم از دیگه دیدنیهای دیروز بود مثل این دو عکس

عکس ١

عکس ٢

اما دیروز چند تا نکته اضافی مهمم دستگیرم شد

١- سحرخیز باش تا کامروا باشی واقعا حرف درستیه با این که نسبتا سحر خیز بودیم ولی سحرخیزتر از ما هم بودن که کامرواتر شدن متفکر

٢- برخلاف اونایی که ادعا می کنن ما به خدا نزدیکیم و همش مردمو دعوت به گریه و ناله و عزاداری می کنن زبانقربونش برم خدا جون، دیروز به من و بیشتر مردم شهرای دیگه ثابت کرد فقط شادی مردمو دوست داره و لا غیرماچلبخند  چرا اینو می گم چون برخلاف پیش بینی هواشناسی هوای بیشتر شهرای ایران فوق العاده عالی و بهاری بود در این روز ، دیروزم هوا اینجا بی نهایت عالی بود مثل بیشتر سالایی که تا حالا عمر کردم !لبخند

٣- گاه و بی گاه دسته های موتور ... (خودسانسوری لازم) عصبانی

۴ - ماشالا دیروز صحنه های جالبی هم از پیشرفت معنوی!! مملکت اسلامیمونم دیدیم

تا غروب از این همه جمعیت من به اندازه انگشتای دستم نمازخون ندیدم !!!! این به کنار مصرف مشروب !تعجب که خودم چند موردشو دیدم و لباسای فوق العاده اسلامی !! بانوان ما  هم به کنار اینا رو هم  به این افتخارت و پیشرفتهای معنوی اضافه کنین!!!!

۵ - وای بسه مطلب دیگه زیادی داره سیا..ی میشه ادامه ندم بهترهنگران

مگه کلت بوی قرمزه سبزی می ده پسر نگرانهمون خاطرات عیدمونو ادامه بدیم بهتره چشمک

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت٧:٥۱ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

خودش بود !! یعنی می شدسوالتعجب ولی شده بود ، حالا شانسی بود یا از روی قسمت در هر صورت من الان تو خونشون بودم !

چند دقیقه ای پدر و مادرش و داداشم با هم صحبت کردن من ولی اصلا حواسم به صحبت ها نبود همه فکرم پیشش بود فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم دخترا پاشدن و  میوه ها و لیوانای چایی را جمع کردن و سفره انداختن! شامو با اونا کنار هم خوردیم ! نان و پنیر و ماست و کره محلی! هر چند من به خاطر بودن اون دختر در سر سفره معذب بودم اما از نظر مزه خوشمزه ترین  پنیر و ماست و کره ای بودکه تو عمرم خورده بودم

بعد شام و صرف چایی سریع دشک و پتوهامونو انداختن و خاموش باش دادن !!

خونشون کوچیک بود دو تا اتاق بیشتر نداشت که در امتداد هم بود ما تو یه اتاق بویدم اونام اتاق دیگه فقط من واسه اینکه زن داداشم در برداشتن روسری و پوشیدن لباس راحت تری آزاد باشه دشک و پتومو برداشتم رفتم اون سر اتاق و پشت بهشون خوابیدم که کمی دور باشم ازشون ولی خب اصلا تا ساعاتی خوابم نبرد ومدام به دختره فکر می کردم !! نفهمیدم کی خوابم برد صبح ولی طبق عادت دیرین خیلی زود بیدار شدم

سپیده دم صبح زده بود از سرو صدای اتاق کناری می شد فهمید بیدار شدن چند لحظه بعد پیرمرد رو دیدم که از جلوی در اتاقمون داشت رد شد به سمت بیرون خونه اونم منو دید که بیدارم  از همونجا بدون این که نزدیک تر بیاد سلام صبح به خیری گفت و گفت اگه می خوای نماز صبح بخونی راهنماییت کنم منم پا شدم درسته خیلی دنبال نماز نیستم و فقط هر وقت حس و حالش باشه می خونم ولی خب تو این شرایط نمی شد بگم نمی خونم تازه خیلیم حسشو داشتم اون موقعلبخند منو برد پایین سمت شیر اب بیرون خونشون گفت ببخشید آب گرم داخل هست فقط باید از اتاقی که بچه ها خوابن رد شی شرمنده خلاصه گفتم تازه مزه وضو اینه که آبش سرد باشه از اون شیر آب وضو گرفتم وای که چه آب سردی هم بود ....

بعد از نماز یه چرت خوابیدم ساعت ٧ بود که فکر کنم بیدار شدم رفتم بیرون که دست و صورتمو بشورم وای تازه فهمیدم چه جای با صفاییه خونشون

توی دامنه کوه بود و از اونجا اشراف کامل داشت به جاده اصلی و کوهستانها و دشتهای اطرافش کمی اون طرف تر آغل گوسفنداشون بود با سگی نگهبان که بیرون اغل آزاد در گردش بود رفتم پایین بعد از شستن دست و روم رفتم سمت گوسفندا که ناگهان سگ نگهبان شروع به پارس کرد چند لحظه بعد یکی از دخترا پشت سرم ظاهر شد اون توی طویله گاو خونشون داشته بود شیر می دوشید که با شنیدن صدای پارس سگ اومده بود بیرون دختره رفت سمت سگ و ارامش کرد بعد نزدیک من شدو گفت نترسیدین که غریبه دیده و رفت توی محل نگهداری گاوشون !!! و مشغول شیر دوشی شد منم رفتم از پشت در نگاه کردم وقتی دید دارم نگاش می کنم گفت شیردوشی ندیدین تا حالا؟ گفتم نه خلاصه شروع کرد تعریف از گاوشون و مقدار شیر روزانشو و گوساله گاوشونو این حرفاخنده

منم که این حرفا واسم جالب نبودناراحت  می خواستم ازش درباره خواهرش بپرسم ولی چطوری آخه ؟ یه کم فکر کردم بعد وسط حرفاش حرفشو عوض کردم و گفتم ببخشید شما داداش ندارین؟چشمک

می خواستم بکشمش به حرفایی که بتونم آمار خواهرشو بدست بیارمنیشخندچشمک

گفت که نه ما ۴ تا خواهریم دو تامون عروسی کردن من و خواهر بزرگترم هنوز نه ! 

(خواهر بزرگترش همون بود که آمارشو می خواستمنیشخند) گفتم بزرگتر؟ شما که خیلی هم سن و سالید انگار؟ گفت ١ سال فقط ازم بزرگتره زهره ، من ١٩ سالمه !

زهره !! به به فهمیدم اسم خواهرش زهره است چه اسم قشنگیلبخند ٢٠ سالشم که هستلبخند

تونستم این طوری امارشو بگیرم شیطان از حرف گاو خونه کشوندمش به سمت اطلاعاتی که می خواستمنیشخند اولین بار بود که از خودم و زرنگیم خوشم اومداز خود راضی

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت٢:۳٢ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

در بخش قبلی گفتم که همزمان با تاریکی شب  باران شدیدی شروع به بارش کرد ما هم برای رسیدن به شهر کوهرنگ و به دست آوردن سرپناهی که شبو بگذرونیم به سرعت حرکت کردیم مسیر پر پیچ و خمو در تاریکی و بارش بارون پشت سر می زاشتیم تا این که رسیدیم به یه جاده خیلی باریک و نسبتا خراب

در بین راه جلومون یه  مرد نسبتا مسن سوار بر تراکتورش در حرکت بود ما هم عجله داشتیم که دراین هوا و وضعیت زودتر به شهر برسیم  چون جاده باریک بود تقریبا راهمونو بند آورده بود  البته جاده شانه خاکی داشت و می شد با رفتن داخلش از کنار تراکتور عبور کرد ولی چون بر اثر بارون خاکهای کنار جاده گلی شده بود احتمال ایجاد مشکل برامون بود ولی تراکتور به خاطر قدرت موتورش مشکلی براش به وجود نمی اومد  واسه همین به داداشم گفتم بوق بزن تا من به پیرمرد بگم بره تو قسمت خاکی جاده تا ما رد شیم اونم بوق زد و نزدیکش شد من سرمو اوردم بیرون و گفتم سلام پدر می شه برید کمی کنارتر تو قسمت خاکی که ما رد شیم اون به جای جواب دادن مستقیم به  این سوال گفت تو روستا اقوام دارین که می رین روستا؟ گفتم نه روستا نمی رین سریع می ریم برسیم کوهرنگ که شبو بمونیم گفت جاده از این به بعد خیلی خطرناکه تو این هوا با این که اقوام ندارین ولی بهتره روستا بمونین امشبو مهمون من شین !! یه کلبه کوچیک هست صبح که هوا روشن شد برین

 راستش اول گفتیم نه ولی اصرار پیرمرد ادامه داشت از طرفیم ما طبیعی بود که بدمون نمی اومد تو اون شرایط تاریک و بارونی یه سرپناه گرم پیدا کنیمو و شبو بگذرونیمسوالمتفکر پیرمرد که تمایل ما رو دید گفت پس قبول کردین ! بیاین دنبال من!

بعد چند دقیقه تراکتورشو  نگه داشت ما هم ماشینو پشت سرش پارک کردیم و دنبالش پیاده  حرکت کردیم

زمین کاملا گلی بود پیرمرد گفت مواظب باشین بیاین دنبال ،  ما چند متری تو تاریکی حرکت کردیم سمت خونش که چراغاش روشن بود نزدیک که رسیدیم بلند گفت یا الله مهمون داریم

 خونش چند تا پله می خرد و می رفت بالا ،  خونوادش اومدن دم در و به ما خوش امد گویی کردن البته من چون عقب تر بودم دیدی نداشتم به اونها !!عینک

ما هم که مثل موش اب کشیده شده بودیم سریع رفتیم داخل،  خونه روستایی خشت و گلی بود چند لحظه بعد با صدای بفرماین به این اتاق مواجه شدیم زن پیرمرده بود با لباس محلی اومده بود استقبال و می گفت خوش اومدین ! بعد چند دقیقه پیرمرد اومد و گفت ببخشید دیگه خونه کوچیکه شرمنده ! ما هم که یه سره تشکر کردن از پیرمرد که شما لطف دارین

بعد چند دقیقه و یه سری صحبت از وضع هوا و جاده ، پیرمرد به زنش رو کرد و گفت چایی درست کردی واسه مهمونا سردشونه؟ زنش گفت اره بعد  اسم دخترشو صدا کرد و گفت چایی رو بیار بعد چند دقیقه یه دختر جوون واسمون چایی اورد لباسش یه پیرهن و روسری گلی با یه دامن بلند بدون چادر بود موقعی که چای دادنو تموم کرد مادرش رو بهش کرد و گفت به بقیه دخترام بگو بیان چند دقیقه این اتاق ،  بعد 3 تا دختر دیگم با گفتن سلام یکی پس دیگری اومدن داخللبخند

من سرم پایین بود اولش ، چون کلا خچالتیم خجالتبعد چند دقیقه کم کم سرمو آوردم بالاابرو و یه نظر به دخترا کردمهیپنوتیزمنیشخند وقتی نگاهم به یکی از دخترا رسید ناگهان نگاهم خشک شدتعجبتعجب ، چشمام از تعجب باز مونده بود تعجبتعجبتعجب

بعد چند لحظه سرم دوباره ناخودآگاه رفت پایینخجالت پیش خودم گفتم مگه می شه شاید اشتباه دیدی دوباره سرمو آوردم بالا ولی خودش بودمژه درست می دیدم خودش بودمژه همان دختری بود که توی امام زاده با دیدنش محوش شده بودم و چشممو گرفته بود !!هورا همون که حس می کردم انگار سالهاست می شناسمش و دیدمش!!!!!از خود راضی آره خودش بود اون دختر این پیرمرد مهربونی بود که  ما رو به خونه خودش آورده بود !!!!!!!!!!! عجب تصادفی!لبخندلبخند

 ادامه دارد

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/۱۳ساعت٢:۱٦ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

در بخش قبلی گفتم که هوای بارونی روز چهارم عید حسابی اعصابمو به هم زد که نکنه سفر فردامونم به هم بخوره نگران صبح روز پنجم عید که پا شدم داشتم بال در می اوردم از خوشحالی چون نه فقط بارون نمی اومد که هوام تقریبا جز چند لکه کوچیک ابر صاف بود لبخند همون موقع زنگ زدم اداره و مرخصی گرفتم اون روزو و گفتم شنبه می یام و بعدش با داداش و زن داداشم راهی سفر شدیم چون می خواستیم زود برگردیم چاره ای نداشتیم جز این که مسیر کوتاهی انتخاب کنیم واسه همین بهترین محل برای یه سفر کوتاه و عوض کردن حال و هوامون سمت سرچشمه های زاینده رود و سدش بود مسیری کوهستانی و سر سبز با دشت های سبز و چشمه های متعدد

ما هم راهی شدیم جاتون خالی بارون روز قبل حسابی هوا و مسیرو پاک و تمیز کرده بود، حدود ١٠ صبح به چادگان رسیدیم شهری ساحلی در ١٢٠ کیلومتری غرب اصفهان ظهرو اونجا در ویلاهای ساحلی این شهر گذروندیم و عصرش حرکت کردیم به سمت کوهرنگ در مسیر رسیدیم به یه امام زاده قصد ایستادن در امام زاده نداشتیم ولی نکته جالبی به چشممون اومد که باعث شد بمونیم اونم این بود که تقریبا ٨٠ درصد کسایی که به زیارت اومده بودن همه جوان بودن اونم جوونای ١٧، ١٨ ساله تا ٣٠ ساله با شمع در دست!!!تعجب از این نظر عجیب بود که این جور جاها معمولا بیشتر افراد مسن می رن تقریبا ، تصمیم گرفتیم یه  نیم ساعتی هم اینجا بمونیم

از یکی از افراد پرسیدیم دلیل این مساله رو و اونم گفت که این امام زاده اقبال گشاست !!! معروفه به برآورده کردن نیاز جوونای دم بخت !!!نیشخند ۵ شنبه هر هفته جوونای روستاهای کناری می یان اینجا واسه زیارت شمعی روشن می کنن بعد از چشمه کنار رودخانه یه جرعه آب می خورن واسه اجبات دعاشون !!!!لبخند

من هم به اونا ملحق شدم و زیارتی کردم و دو رکعت نمازی خوندم و بعدش نیت کردم نیتمم این بود که یه نفر که از هر نظر شایسته منه نصیبم کنه !لبخندمژه

بعدشم شمعی روشن کردم و جرعه آبی هم از اون چشمه خوردم و آماده رفتن شدیم که ......

که در بین جمعیت ناگهان چشمم به یه دختر افتاد !هیپنوتیزم که با اولین نگاه انگار سالها بود می شناختمش !!! چشممو گرفت مژه برای چند دقیقه تمرکزمو از دست دادم و نفهمیدم چی شد که از جلوی دیدم محو شد و هر چه نگاه کردم اطراف ندیدمش !!

بعدش با شنیدن صدای داداشم که گفت هوا انگار داره ابری می شه ممکنه بارون بگیره بریم به جایی برسیم  مواجه شدم .

مسیرو ادامه دادیم باز رسیدیم به یه رودخونه کوچیک محلی یکی از سرشاخه های زاینده رود اونجا چند دقیقه ای موندیم ، هوا رو به تاریکی گذاشت و چند لحظه بعد باران شروع شد ما هم تصمیم گرفتیم به سرعت به سمت شهر کوهرنگ حرکت کنیم که شبو اونجا سرپناهی واسه موندن پیدا کنیم 

ادامه دارد

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت٩:٤٠ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()

تا یادم می یاد کلی خاطره از عید سالای قبل از کوچیکی تا الان دارم ولی هیچ وقت حس خوبی نداشتم بهش افسوسچون ایام عید برخلاف خیلیا که فرصت خوبیه واسه سفر واسه من و خونوادم اصلا این طوری نبوده همیشه طبق یه عادت دیرین تا ٣ روز خونه نشین بودیم که مبادا اقوام بیان خونمونو ما نباشیممنتظر بعد ٣ روزم باید می رفتیم خونه تک تک فامیل کوچیک و بزرگ ، پدرمم همیشه چرتکه می نداخت که مبادا یکی از قلم بیفته

امسال ولی تصمیم گرفتم دیگه طلسمو بشکنم و بریم سفر همه چی هم روبه راه بود تا بعد حدود ١٠ سال یه سر بریم شمال لبخند بله تعجب نکیند بعد ١٠ سال !!! نمی دونم چرا ولی شمال رفتن ما هم طلسم شده هر جای دیگه ایران بخوام برم راحت جور می شه ولی تا تصمیم می گیرم برم شمال ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکار می شن که نزارن بریم ناراحت امسال ولی شرایط جوری بود که به خودمون امیدوار شدیم که طلسم داره می شکنه قرار بود با ٢٠۶ دادشم بریم سفر قبل عیدم رفتن خونه جدید منم به شوق اینکه رو حرف من حرف نزنن و امسال بریم سفر بالاخره، رفتم کلی کمک کردم تو اسباب کشی دو روز منتهی به سال نو واقعا سخت ترین روزای سال کهنم بود کمردرد شدیدی گرفتم بعد اسباب کشی ولی به امید راضی کردن داداشم واسه سفر تحمل کردیم  همه چی روبه راه بود ولی در اخرین لحظه ماشین داداشم به یه درد بی درمون دچار شد و ایام عیدی هم تا اومدیم درستش کنیم ٣ روزش گذشت ناراحت ای خدا کاش تصمیم می گرفتیم یه جا دیگه بریم این طلسم شمال رفتنمون هم انگار شکستنی نیستعصبانی

این سه روزم شد دوباره  داستان همیشگی خونه نشینی و مهمون پذیرایی کردنناراحت اونم چه مهمونایی آدمای تکراری که سال به سال اگه تو خیابونم می دیدمشون حتی سلامم زورش می یان بگن !!!!

البته این عید یه فایده داره حداقل بعضی از این دخترعمه ها و دختر دایی ها و اقوام نزدیکمونو بعد یه سال دیدیم !! فقط دیدما!!! بعضیشون جواب سلام آدمم به زور دادن !! بعد سرشونو انداختن پایین مبادا با یه نامحرم حرف بزنن گناه کنن عصبانیاز بس متحجرن !!!! 

باز خوبیش اینه که حداقل چهرشون یادمون می مونه!! تا سال دیگه !! بعضیاشونم که دیگه شورشو در اوردن مواظب بودن غیر دماغشون و یه چند سانتی اون طرف تر دهنشون واسه خوردن تنقلات مبادا پیدا باشه!!!!!!!!!!ابلهخنده

وقتی جلوشون چایی می بردم بگیرم همچین با یه دستشون چادرشونو می گفتن که مبادا بره کنار روسری سیاهشون پیدا بشه !!!!!!!!!! جوری که من شک دارم واسه یه نفر غریبه هم این کارو بکنن !!

  حالا من نمی گم چیزی رعایت نکنن ولی حداقل یه تفاوت کوچیک بین پسر داییشون با یه غریبه می زاشتن جواب سلامو  درست می دادن خوب بود !!!! بگذریم اینم شانس من!!!! اونم منی که خواهر ندارم و همه دخترای فک و فایملم واسم به چشم خواهرن!!مژه

خلاصه روز پنجم عید باید می رفتم سرکار و  حالا روز چهارم شده بود صبحشم بازدیدای نوروزی ادامه داشت اعصابم خرد شد حسابی از این عید تکراری بالاخره رفتم پیش داداشم و گفتم اگه شده دو روزم شده بریم بیرون که اعصابم حسابی خردهکلافه به سفر نیاز دارم

خلاصه ظهر روز ۴ عید تصمیم گرفتیم که از شهر بزنیم بیرون یه اب و هوایی عوض کینم اما درست  ساعتی بعد تصمیممون بعد دو هفته که هوا صاف و آفتابی بود هوا بارونی شد اونم چه بارونی از سه عصر شروع شد تا اخر شب!!!!!!!!!!!!عصبانی

تا اینجاش بخش تکراری و بد عیدم بود از صبح ۵ عید بخش دوم عید متفاوت من شروع می شه لبخند که تو پست بعدی براتون کامل می نویسم اتفاقات جالب و عجیبشو که کلی هم روحیمو عوض کرد هم شاید سرنوشتمو قلب

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت۱٠:۳٩ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()

سلاملبخند

من مهدی هستم خیلیا منو می شناسن 

چند سالی هست تو نت فعالم و تجربه بلاگ نویسی دارم البته همیشه فوتوبلاگ داشتم این اولین بارمه که می خوام این نوع بلاگ شخصی را هم تجربه کنم حالا بینیم چی از آب در می یاد این یکینگران

این بلاگو زدم برای حرف ها و درد دلها و دل نوشته های خودم

آدرس بلاگم اگه دقت کرده باشین برای من و توست ، من که منم نیشخند می مونه تو که فکر نکنین شخص خاصی مد نظرمه ها....

تو می تونه یکی از شما بازدیدکننده های بلاگم باشه یا اصلا کسی باشه که عمرا سر به نت نمی زنه چه برسه وبلاگ پسری تنها مثل من چشمک شایدم هیچکس  باشهزبان یا یه شخص رویایی که تو ذهنم ساختم عینک حالا شما پیدا کنید پرتغال فروشونیشخند

البته الان یه بلاگ دیگم زدم واسه عکسای زیبای ورزشی از بس عاشق ورزشم و البته فوتوبلاگ قبلا تو کار سلب و ستاره های فیلم و موزیک بودم الان بچه مثبت شدم از خود راضی

البته قبل عید ساختمش ولی فرصت نشد در ایام عید به روزش کنم سعی می کنم از این به بعد به روزش کنم

عکسهای زیبای ورزشی

اینجام دل نوشته های خودمو براتون مینویسم

راسی بهار و سال نوتون مبارک

ببخشید پرحرفی شد به زودی با خاطرات عیدم و این که چی شد حس و حال این جور بلاگ نویسی رو پیدا کردم بر می گردم پیشتون

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت٥:۱٤ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()