﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دل نوشته های پسری که دیگر تنها نیست</title>
    <description>barayemanoto's description</description>
    <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مهدی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 19 Feb 2012 16:02:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://barayemanoto.persianblog.ir/post/59/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/8953795/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-8953795</guid>
      <pubDate>Sun, 19 Feb 2012 16:02:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدم مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستان&amp;nbsp;&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پریروز یک شنبه 23 مرداد روز تولدم بود ،&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt; یه سال دیگه به سنم اضافه شد ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدونم باید شاد باشم یا ناراحت !! &lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;شاد باشم واسه سالروز تولدم ! یا ناراحت از این که یه سال دیگه از فرصت زندگیم از دست رفت و یه سال دیگه به مرگ نزدیک تر شدم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی هر چه که بود یک سال اخیر سال بسیار خوبی برام بود و خاطرات شیرینی برام رقم زد و اتفاقات مهمی توش روی داد که مهمترینش آشنا شدن با یه دوست خیلی خوب و مهربون بود که عامل تغییرات زیادی تو زندگیم شد و شادی و نشاطو و امیدو بهم ارمغان داد&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پریروز که تولدم بود مثه سالای قبل نشد زیاد شاد باشیم با خانواده دور هم، اونم به خاطر مشکل مادرم&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt; که تو پست قبلی توضیحشو دادم براتون ، امیدوارم مادرم و همه بیماران زودتر حالشون بهتر شه و شادی دوباره به چنین خانواده هایی که قطعا کم نیستن برگرده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال یه کادو خیلی توپم گرفتم از یه دوست خیلی عزیز&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt; خیلی خوشحالم کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستش درد نکنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته 1: وای چقدر امسال روزه گرفتن مشکله ، چه طولانیه ، ماشالا هوام که روز به روز عوض خنک شدن گرم تر و گرم تر میشه !! وای خدا ساعت شش و نیم عصره سیزده ساعت و نیمه روزه ایم ولی هنوز حدود 2 ساعت دیگه مونده تو این گرما ! خدایا درد گشنگانو فقیر فقرا رو&amp;nbsp; فهیمدیم به خدا ، تو رو خدا که خودت باشی حداقل هوا رو یه کم خنک تر کن ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته 2 : یادم رفت نکتشو !!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بود&amp;nbsp; گزارشات کوتاه یه آشنا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاد باشین دوستان&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/7535489/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-7535489</guid>
      <pubDate>Tue, 16 Aug 2011 14:49:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://barayemanoto.persianblog.ir/post/56/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/7443401/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-7443401</guid>
      <pubDate>Fri, 05 Aug 2011 07:10:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستان خوبم!!&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال و احوالتون؟ بعد مدت ها اومدم چند کلمه ای بنویسم چون دلم برای نوشتن تنگ شده بود ولی راستش چیزی انگاری ندارم بنویسم پس بهتره خستتون نکنم !!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نه حالا که اومدم چند تا نکته کوتاه بگمو برم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- زندگی به روال همیشگیش در جریانه ، من همه چیو تکذیب می کنم و کماکان در حال تکذیبم !! :دی&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ بعد ده سالی طلسم نرفتن به شمالم شکست!!!!&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt; این که چرا طلسم شده بود رو خودم نمی دونم دلیلش چی بود ولی این بارم که طلسم شکست&amp;nbsp; اتفاقاتی که در نبودم افتاد باعث شد شیرینی سفر زیاد به دهنم نمونه&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ یه هفته ای رشت و لاهیجان و روسر و رامسر و تنکابن بودم جاتون خالی، در 4 کلمه می تونم خلاصه سفرو بگم : هوای گرم و شرجی روزو&amp;nbsp; باران شبانه و ساحل زیبا و شنای خاطره انگیز!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ اما اون اتفاقی که گفتم نزاشت شیرینی سفر به دهنم بمونه این بود : وقتی از سفر برگشتم ، رسیدم خونه ، متوجه شدم درست همون روزی که من رفتم سفر چند ساعت بعدش مادرم در اثر فشار و قند بالا سکته می کنه &lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;و درست در همون روزایی که من به شادی در سفر بودم اون و خونوادم در گرفتاری و در بیمارستان بودن !!!&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اینکه سفر منم خراب نشه این قضیه رو ازم مخفی کرده بودن !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ فعلا الحمد اله حالشون خیلی بهتره &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;، ولی دست و پای چپش کمی بی حس شده روزای اول باید زیر بغلشو می گرفتیم تا راه بره الان ولی می تونه خداروشکر رو پاش واسته و حرکت کنه ولی دستش هنوز بی حسه ، جلسات فیزیوتراپیشو فعلا داریم می بریمش که امیدوارم زودتر اثر کنه و بهبود پیدا کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ تو این ماه رمضون ، دعا واسه مادرم یادتون نره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ تو ماه مردادم هستیم ماهی که دو تا روز تاریخی واسم توشه ، 15 و 23 مرداد، دومی که روز تولدمه &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;و اولیم که یه روز خاطره انگیزه روزی که برام خیلی عزیزه ساگرد یه اتفاق خیلی توپه واسم &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;، توضیح نخواین ازم چون خصوصیه:دی&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt; هر چی الان اومد تو ذهنتون رو من از همینجا تکذیب می کنم &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب طولانی شد بسه دیگه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا نوشته بعدی شاد باشید دوستان&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/7425131/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-7425131</guid>
      <pubDate>Tue, 02 Aug 2011 13:28:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستان خوبم&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد چند وقتی فرصتی شد واسه پست زدن اولین پست عمومی سال جدیدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب سال نو هم اومد و به همین سرعت دومین ماهشم رو به اتمامه، انگار همین دیروز بود که نصفه شب سال نو شد و بعضیا خواب موندن موقع تحویل سال که امیدوارم همه سالو خواب نمونن&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال واسه من خیلی خوب شروع شد و البته متفاوت تر از قبل ، تفاوتش در این بود که با یه دوست خیلی خوب تحویل سال همراه بودم گرچه اون تا آخرش همراهیم نکرد&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;توضیح نمی دم خودش می دونه چی می گم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt; (باز نیاید نظر بزارید و بگید مرموز شدیا&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;همینه که هست&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال دید و بازدید عیدم خیلی زودتر شروع شد و البته سریع تر چون قصدمون این بود که بریم مسافرت ، این شد که چند روز اول سال هم عید دیدنی رفتیم زود هم اومدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط چند تا از اقوام نزدیکمون نشد بریم از جمله خالم و یکی از دایی هام اونام چون رفته بودن سفر ، پیش خودمون گفتیم خب حالا بعدا می ریم ولی خداییش آدم عید نره عید دیدنی دیگه حالش نیست که بریم مثه همین خاله و داییم که تا الانم نشده بریم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا باز خاله خوبه گاه بیگاه طول سال اگه نرفتم داخل حداقل دم در خونشون رفتم ولی الان به این فکر افتادم از عید دیدنی ١٣٨٩ خونه داییم نرفتم !!!!!!!!!!!!! واقعا عجبا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا این عیدو ازمون نگیره که اگه نباشه معلوم نیست بعدا آدم قیافه های اقوامشم یادش بمونه !!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٨ فروردین با خونواده رفتیم مشهد ، جاتون خالی شلوغ بود ولی نه به اون شدتی که انتظار داشتیم ، داشت خوش می گذشت که متاسفانه یه خبر بد جلوی خوشیهامونو یه کم گرفت و اون شنیدن خبر درگذشت شوهر عمم بود اونم درگذشتی کاملا غیر منتظره !!&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" border="0" alt="ناراحت" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی خب چاره ای نبود ما تازه رسیده بودیم مشهد و تازه خبرم دیر رسید بهمون دیگه فرصت زیادی نبود که حداقل پدرم برگرده و در مراسم خاکسپاری و فاتحش شرکت کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هر صورت یه روز اول یه کم این خبر رومون اثر گذاشته بود ولی روزای بعد یه کم طبیعی تر شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشهد که بودیم یه سرم باغ وحش وکیل آباد رفتیم و همین طور امامزاده یاسر و ناصر که هر دوش جالب بود کوه سنگی و پارک ملتو سری های&amp;nbsp; قبلی رفته بودیم دیگه نرفتیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفر که تموم شد اومدیم همون صبح رفتیم خونه عمم واسه ابراز تسلیت و عصرم تونستیم تو مراسم هفته شوهر عمم شرکت کنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اون به بعد اتفاق خاصی نیفتاده باز شروع زندگی معمولی و کار و ... اگرم اتفاق خاصی افتاده نیازی به گفتن نداره (اونی که باید بدونه می دونه&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt; باز مرموز شدم &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این بین یه سفر کوچول یه روزه هم رفتم که واقعا خیلی چسبید بهم مخصوصا یه تیکش &lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" border="0" alt="مژه" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال حقوق کارمونم اون جور که باید اضافه نکردن اعصاب من و همکاران واقعا آخرای فروردین به هم ریخته بود&lt;img title="عصبانی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" border="0" alt="عصبانی" /&gt; ولی چه می شد کرد واقعا ؟ باید تو این اوضاع قمر در عقرب اقتصادی مملکتمون و اوضاع کار ، سوخت و ساخت که همینم غنیمتیه خداروشکر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خو دیگه بسه زیادی حرفیدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایام به کامتون دوستان &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/6840224/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-6840224</guid>
      <pubDate>Fri, 13 May 2011 06:23:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://barayemanoto.persianblog.ir/post/53/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/6718263/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-6718263</guid>
      <pubDate>Sat, 23 Apr 2011 17:45:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://barayemanoto.persianblog.ir/post/52/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/6491259/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-6491259</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Mar 2011 09:43:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوروزتان پیروز ، هر روزتان نوروز</title>
      <description>&lt;p&gt;باز کن پنجره ها را که نسیم&lt;br /&gt;روز میلاد اقاقیها را&lt;br /&gt;جشن میگیرد&lt;br /&gt;و بهار&lt;br /&gt;روی هر شاخه کنار هر برگ&lt;br /&gt;شمع روشن کرده است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/263658_Ky0JkP2g.jpg" alt="" width="450" height="602" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;همه چلچله ها برگشتند&lt;br /&gt;و طراوت را فریاد زدند&lt;br /&gt;کوچه یکپارچه آواز شده است&lt;br /&gt;و درخت گیلاس&lt;br /&gt;هدیه جشن اقاقی ها را&lt;br /&gt;گل به دامن کرده ست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/263658_ovqFHGKN.jpg" alt="" width="449" height="427" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;باز کن پنجره ها را ای دوست&lt;br /&gt;هیچ یادت هست&lt;br /&gt;که زمین را عطشی وحشی سوخت&lt;br /&gt;برگ ها پژمردند&lt;br /&gt;تشنگی با جگر خاک چه کرد&lt;br /&gt;هیچ یادت هست&lt;br /&gt;توی تاریکی شب های بلند&lt;br /&gt;سیلی سرما با تاک چه کرد&lt;br /&gt;با سرو سینه گلهای سپید&lt;br /&gt;نیمه شب باد غضبناک چه کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/263658_24QUEeB6.jpg" alt="" width="459" height="378" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ یادت هست&lt;br /&gt;حالیا معجزه باران را باور کن&lt;br /&gt;و سخاوت را در چشم چمنزار ببین&lt;br /&gt;و محبت را در روح نسیم&lt;br /&gt;که در این کوچه تنگ&lt;br /&gt;با همین دست تهی&lt;br /&gt;&amp;nbsp;روز میلاد اقاقی ها را&lt;br /&gt;جشن میگیرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/263658_1BiWN3GW.jpg" alt="" width="472" height="309" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاک جان یافته است&lt;br /&gt;تو چرا سنگ شدی&lt;br /&gt;تو چرا اینهمه دلتنگ شدی&lt;br /&gt;باز کن پنجره ها را&lt;br /&gt;و بهاران را&lt;br /&gt;باور کن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/263658_CHlvfWqE.jpg" alt="" width="461" height="307" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشاپیش فرارسیدن سال نو را به همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ تبریک عرض می کنم و برای همگی آرزوی سالی همراه با پیشرفت و سعادت دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با آرزوی بهترینها برای همه دوستان&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/6491144/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-6491144</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Mar 2011 09:43:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;بچه ها بازم سلام &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسفند ماه اومد و باز خیابونا شلوغتر از همیشه شد بازم پیاده روهای شلوغ و بازارای شلوغ خرید شب عیدو و اندک اندک بساط فروش ماهی قرمز سفره هفت سین و خونه تکونی و ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دونم چرا ولی من همیشه حس قبل عید و ماه اسفند برام قشنگ تر و دوست داشتنی تر بوده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم کلا ادم شلوغی نیستم و همیشه حس تنهایی رو بیشتر از بودن در جمع دوست داشتم شاید به همین خاطره که از عید و دید و بازدیدای فامیلی هیچ وقت اون قدرا خوشم نمی یاد (البته نه که بدم بیاد ولی تنهایی و آرامشو&amp;nbsp; همیشه ترجیح می دم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متاسفانه کمتر پیش اومده عیدا بریم سفر و از طرفیم چون پدرم تقریبا بزرگ فامیله اینه که همیشه مجبور شدم دید و بازدیدای کسل کننده رو تحمل کنم همیشه برام جالبه که چرا ما که طول یه سال خونه بعضی از اقوام نمی ریم یا خیلی کم ، چه ضرورتیه حتما هم بریم دیدار هم بیان دیدارمون اونم تو چند روز محدود!!، من با این چند روز محدودش به شدت مشکل دارم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب سال طولانیه چی می شه حالا یه فاصله ای بین دید و بازدید بیفته ولی خب همیشه با جواب تکراری خونواده مواجه شدن که زشته اگه تو ایام عید نریم بدشون میاد، زحمت کشیدن اومدن ، نریم سال دیگه نمی یانو و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب بسه هنوز که عید نشده فکر کنم هنوز زوده واسه این حرفا:دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقایع اتفاقیه ده ١۵ روز اخیر:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی اتفاق خاصی در این ایام نیفتاد که قابل گفتن باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهمترینش یه سفر دو روزه بود که خیلی چسبید و کلی روحیه بهم داد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسموم شدنم یکشنبه این هفته بود، خدا نخواد براتون ، یه نیمرو با کره صبح یک شنبه صبح خوردیم بلکه انرژی کاری داشته باشیم و رفتیم سرکار ؛ رسیدن سرکار همان و شروع دل پیچه ها همون ، هر چی امید داشتیم که بهتر شیم نشد تا این که وسط کار دیدم دیگه طاقت ندارم حال تهوع هم به دل درد و دل پیچم اضافه شده بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز شلوغی بود بعید می دونستم رییس بهم مرخصی بده ، وقتی رفتم پیش رییسم که اجازه بگیرم وضعمو که دید نیازی به توضیح اضافی هم نبود گفت برو بلکه خوب شی ولی عصر حتما بیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه وقتی رسیدم خونه .... بی خیال نگم بهتره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر سر فهمیدیم کره ای که باش نیمرو درست کردیم تاریخ مصرفش گذشته بوده !!! خدا لعنت کنه اون فروشنده ای که برای ضرر نکردن مواد غذایی تاریخ مصرف گذشته به مردم می ندازه و البته یاد گرفتیم تو این دنیا که همه به فکر جیب خودشونن باید بیشتر از همیشه خودما هم حواسمون به خریدامون باشه هم جیبمون هم سلامتیمون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در عرصه عمومی کشور اتفاقاتی این چند روز افتاد که منو به یه نتیجه رسوند و اون این که تا ملتی این قدر (ببخشید)خر داریم که چشمشون به اراجیف تی وی میلیه و گوششون با اراجیفی که تو ... (سانسورکنم بهتره خودتون می فهمین چی می گم) وضع این مملکت همینه که هست و امیدی هم به بهبود نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا وقتی جماعتی دانسته و ندانسته&amp;nbsp; فقط سیاهی لشکر بشن برای مرگ بر این و آن گفتن... تا وقتی این قدر جهل و نادانی مردمو&amp;nbsp; فرا گرفته باشه .... تا وقتی عده ای این قدر خوب بلد باشن که از جهل این ملت چه جور استفاده ابزاری کنن و بخشی ازملت رو جلوی بخش دیگه ای از ملت قرار بدن و&amp;nbsp; به این سادگی استفاده ابزاری کنن ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا وقتی همه ناسزا می گن به همه چی و وضع و روزگارشون&amp;nbsp; ولی بعد می شینن پا گوش دادن خبرای سیما و بعد از روی اون قضاوت می کننو بعد می رن مرگ بر این و اون می گن تا سیاهی لشکری بشن برای نمایشهای تهوع آور تلویزیونی و بعد همون آدما چند روز بعد که قبض گازشون می یاد دوباره فحش و ناسزا رو شروع کردن و باز دوباره .... و باز رفتن به شوی مسخره نمایشهای خیابونی ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه تا وقتی ملتی این قدر جاهل و نادونن... از ماست که بر ماست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زجر بکشین که حقتونه که حقمونه ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیخیال بسه که همین امروز&amp;nbsp; یا&amp;nbsp; فرداست که باید واسه این چند حرف جواب پس بدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصلا منو چه به این حرفا بشین زندگیتو بکن ...بچسب به زندگیت کلاهتو سفت بگیر که باد نبره، من همین جا از همه حرفایی که زدم عذر می خوام و اعلام میکنن که تحت تاثیر القائات دشمنان قرار گرفتم و گمراه شدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا زودتر منو به راه راست و به جمیع ملت اگاه هدایت کن آمین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی امروز بعد ماه ها رفتم F.B یه سری از بروبچ قدیمی رو دیدم که اونجا فعالنو امیدوارم که بتونم خبرای تازه ای ازشون به دست بیارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ضمن بعد مدتها تونستم از آبجی غزل که الان مالزی هستن به لطف F.B باخبر بشم و عکساشو ببینم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشه غزل و به هدفی که داره تو زندگیش برسه و تو درس و دانشگاهش موفق باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزا بد جور باد می یاد این طرفا ، بارون و برف زمستانی که نیومد زیاد این طرفا ، یه برف نصفه نیمه و&amp;nbsp; 4 بار بارون در کل پاییز و زمستون !!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مستدل کردن حرفمم رفتم سایت هواشناسی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اول مهر تا آخر دی یعنی کل پاییز فقط یک بار بارون اومد 2.7 میلیمتر در 13 آبان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اول زمستان یعنی از دی تا الان که 6 اسفنده 3بار فقط بارون اومده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;26دی 2.8 میلیمتر ، 8 بهمن 1 میلیمتر ، 12بهمن که اوج بارندگی بوده 10 میلیمتر اینم کل نعمتای خدا در این شهر تا امروز!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله فقط و فقط 15 میلیمتر باران از ابتدای پاییز تا حالا اونم در شهری که میانگین بارش بالای 10 سانت بوده !! فقط می شه گفت خدا به دادمون برسه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;!!!! قسمتمون انگار امسال فقط باده !!!! خدا به دادمون برسه برای بهار و تابستون گرم و خشک سال دیگه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب اینم از آمار هواشناسی برای این که یه سری حرفام لابلاش گم بشه:دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم همیشه شاد و موفق باشین&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/6378607/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-6378607</guid>
      <pubDate>Fri, 25 Feb 2011 08:39:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://barayemanoto.persianblog.ir/post/49/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://barayemanoto.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>مهدی</author>
      <comments>http://barayemanoto.persianblog.ir/comments/272542/6378558/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272542.post-6378558</guid>
      <pubDate>Fri, 25 Feb 2011 08:10:56 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
