دل نوشته های پسری که دیگر تنها نیست

واقعا این روزا ، روزای خوبی نیست برام نگران

حسابی مرددم ، حس می کنم تو شرایط سختی گیر کردم چشم

باید تصمیم مهمی بگیرم تو زندگیم، قطعا مهمترین تصمیم زندگیمو

این که آدم تو شرایطی قرار بگیره که باید تصمیم مهمی بگیره یه طرف ، این که تصمیمش به گونه ای باشه که باید بین انتخاب عقلش و دلش یکی رو انتخاب کنه طرف دیگر ماجرا!!!!!!نگران

خودتون تصور کنین تو چه شرایطی هستم ....

بعد از فکرای بسیار سرانجام عقلم می گه مریم گزینه شایسته تریه ولی وقتی به دلم رجوع می کنم انتخاب دلم کسی نیست جز زهره البته نه این که تو دلم مریم جایی نداره چرا هست ولی انتخاب اول دلم زهره ست و همینه که حسابی منو مردد کرده !!!

عقلم می گه مریم به دلایل زیادی گزینه شایسته تریه

هم به دلیل شناخت بسیار خوبی که ازش دارم و با بیشتر سلایق و خصوصیات رفتاریش آشنام و تا حدیم برخی  اخلاقای بدشو می دونم !!

هم خانواده خودم کاملا موافق ازدواج من و اونن! هم خانواده خالم می دونم تقریبا راضین و اینو چند بار بهم از راه های مختلف به شکل غیر مستقیم القا کردن

چندین بار خالم مدام بهم گفته بجنب مهدی داره دیر می شه !! و از اون طرف مدام آمار خاستگارای مریمو که یا اومدن یا اجازه گرفتن بیانو یا جوابای منفی مریم رو (راست یا دروغشو نمی دونم ) به ما گفتن !!!!!!! مثل این که می گن زود باشین که اگه دیر بجنبین دیر می شه

پسرخالمم یه بار هم چند وقت پیش حرف ازدواج پیش اومد بهم گفت چرا دست به کار نمی شی؟ من یه سری مشکلاتمو گفتم بهش مثل مسکن و ... اون گفت یعنی می خوای صبر کنی تا همه شرایطت جور شه بعد اقدام کنی؟؟؟؟  این کار اشتباست تو بیا نیشخند(گفت بیا مطلبو دارینچشمک)خواستگاری کسی که مدنظر داری یه حلقه براش بخر و دستش کن که متعلق به خودت بشه بعد با خیال راحت به فکر حل بقیه مشکلات باش این جوری نه فقط مشکلت حل نمی شه بلکه دختری که در نظر داری ممکنه از دستت بره !!

و چند مورد دیگه که دیگه شکی برام نمونده خونوادش و خودش کاملا راضین !!!!

از طرفی منم باید زود تصمیمو بگیرم چون پسرخاله هام یکیشون یه ماه پیش عروسی کرد و یکی دیگشون همین اردیبهشت ماه عروسیشه و بعدش دیگه سریع می رن به فکر مریم !!! پس منم باید زود تصمیممو بگیرم اگه اونو واقعا می خوام باید حرفشو سریع مطرح کنیم

شرایط تقریبا یکسان مالی و فرهنگی و  تحصیلی و خلاصه تموم شرایطی که واسه یه ازدواج مناسب باید دو نفر داشته باشنو تقریبا منو و مریم داریم

مریم الان دانشجوی کارشناسی مترجمی زبانه منم که لیسانس مدیریت دارم

خستتون نکنم از هر نظر عقلی بخوام فکر کنم عقلم مریمو مناسب می دونهلبخند

از نظر عاطفیم که دوسش دارم قلب

تنها نگرانی عقلم برای انتخاب مریم مساله ازدواج فامیلی و امکان خطر آفرینی واسه فرزندمونه که خوشبخاته اون قدرها فراگیر نیست و قاعده کلی و حتمی نیست تازه اونم با تست و آزمایش قبل ازدواج قابل تشخیصه

اما با تمام این احوال انتخاب دلم زهره ستقلبقلب

اونم دختر خیلی با صفا و بی شیله و پیله ایه ، از یه خونواده مهربون و دوست داشتنی معنای کامل عشق و صفا و صمیمیت رو می شه در زهره دید ...قلب

اما خب عقلم می گه احتمال موفقیت تو و زهره خیلی کمه نگرانچون شرایط زندگی متفاوتی داشتیم

من در شهر بزرگ شدم با همه شرایط خاص خودش و زهره دختر روستاییه با سختی های خاص خودش

معلوم نیست بتونه زندگی شهریو تحمل کنه !! آداب و رسوم کاملا متفاوت بین خونواده هامون حتی تو مراسم ازدواج و خواستگاری و نامزدی هم می تونه ایجاد اختلاف کنه

ضمن اینکه شک ندارم راضی کردن خانوادم واقعا کار خیلی سختیه ممکنه لازم بشه باهاشون اصطکاک فکری و بحثی هم ایجاد بشهنگران که اصلا دوست ندارم به این جاها برسه

خود زهره هم می گه راضی کردن خانوادش خیلی سخته چون اونام دخترشونو به غریبه به سختی می دن !! و دوس دارن دخترشون پیششون بمونه در روستا

از همه اینها گذشته ،  امکان شناخت دقیق محاسن و معایب روحی و اخلاقی زهره تنها از راه تلفن و چند دقیقه صحبت امکان پذیر نیست ناراحت

خلاصه خیلی شرایط تصمیم گیریم سخت شده و حسابی مرددم این روزانگران

از طرفیم نمی خوام صحبتای من و زهره بیش از این ایجاد علاقه و صمیمت کنه که کار تصمیم گیری عقلمو مشکل کنه و اگه قراره تصمیم عقلمو بپذیرم باید زودتر بی خیال زهره بشم هر چند سخته ولی واسه خود زهره هم خوبه که علاقه بیش از حدی بین منو اون به وجود نیاد که با شنیدن نظر من  احساسات پاکش بیش از حد جریحه دار بشه

آیا به حرف عقلم گوش بدم و زهره را کامل از دلم بیرونش کنم یا برای بدست آوردن کسی که دلم باهاشه ولی شرایط پیش روی خودمو و اونو چندان واضح و روشن نمی تونم ببینم دست به کار جدال با عقلم بشم ؟؟؟؟؟ ایا ارزششو داره ؟ یا تیری است در تاریکی؟؟؟؟؟؟ نگران

چه بسا برای به دست آوردن زهره ، مریم رو هم از دست بدم و حتی به زهره هم نرسم !!!!!!!نگراننگراننگران

خلاصه خیلی روزای سختی رو پشت سر می زارم

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت٧:۳٥ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()