|
چرا بعضیا فکر می کنن چون به یه شخص خاص وصلن از امتیاز بیشتری برخوردارن!!! و باید کارشون زودتر از بقیه راه بیفته؟؟ متنفرم از این جور ادما امروز سر کار به یه ارباب رجوع این شکلی برخوردم !! توی شلوغی و در حالی که چند تا مشتری دیگه داشتم که داشتم به پرونده اونها رسیدگی می کردم یه نفر اومد و اولش هی نچ نچ کرد بعد طاقت نیاورد و گفت کار منو وزدتر رسیدگی کنین کار دارم !!!!! گفتم صبر کن کارای نفر جلوییت حل بشه بعد چیزی نگفت ، یک دقیقه ای بیشتر تحمل نکرد و دوباره گفت بجنب دیگه بر فرض تا ظهر کار اینا طول بکشه من باید صبر کنم !!! گفتم اولا کار اینا تا چند دقیقه تمومه بعدشم آره تا شبم طول بکشه اول باید کار اینا تموم بشه بعد عصبی شد و گفت من خواهر زاده حاج آقا ... هستم ، اسم یه روحانی معروف شهرمون رو می گفت ، من محلی نزاشتم و به کارم ادامه دادم عصبی شد و گفت نشنیدی چی گفتم !!!! گفتم خواهر زاده آقای... همین که خواست اسمشو به زبون بیاره گفتم خوهرزاده هر کی می خوای باش به جای تو خودشم اگه الان اینجا بود باید منتظر می موند گفت زبونتو گاز بگیر مگه نمی شناسیش حاج اقا نماینده ر..ری در سازمان ... (خودسانسوری لازم) هستش گفتم هست که هست نماینده فلان شخصه تو فلان اداره چه ربطی به من داره ! بعدش یهو دیدن گفت استغفراله زبونتو گاز بگیر بگو استغفراله ... و در حالی که تسبیحشو می چرخوند به جای من زیر لبش داشت استغفار می کرد و مثلا به جای من واسه من طلب بخشش می کرد از خدا وای که چه قدر از این جور آدما بدم می یاد آخر سر نزدیک بود دعوا بشه منم برای این که فکر نکنه با این حرفاش تونسته به هدفش برسه بازم یاداوریش کردم که و گفتم اگه آقایون گذشت نکرده بودن تا وقتی نوبتت نمیشد باید منتظر می موندی فهمیدی؟؟ یا شیر فهمت کنم ؟؟ (یه کلمه حرف حساب اینم از حکایت امروز من، با این که کارش حل شد و رفت ولی تا الان اعصابم از این نوع طرز فکرا خرده خرده !! یعنی چی آخه ؟ متاسفانه این جور آدما کم هم نیستن تا وقتیم عده ای این طوری طرز فکرشونه این جامعه درست بشو نیست که نیست و از ماست که برماست
سلام دوستان یه گزارش از این دو سه روز اخیر عرض کنیم خدمتتون ۵ شنبه که روز خیلی خوبی بود ، صبح زود طبق عادتی دیرین اومدم نت و در اواخر گشت زنی رسیدیم به بلاگ خانم مارپل که متوجه پست داستان آشنایی من و نیلوفر شدم که درباره بهترین دوستش نیلوفر نوشته بود ، همون چند خط اولش که خوندم اشک اومد تو چشمام ! یادش به خیر مگه می شه آدم درباره یکی از بهترین دوستاش که به مدت سه سال، شایدم بیشتر به جز یه مقطع زمانی چند ماهه تقریبا روزی نبوده که ازش خبر نداشته باشه مطلب بخونه و به یاد خاطراتش نیفته و اشک تو چشاش جمع نشه!! اونم کسی که از سال ٨۵ باهاش آشنا شدم و تا بهار پارسال سه سال از صمیمی ترین دوستام بود شاید نیلوفر این پستو نخونه ولی همینجا جا داره از طرف خودم تولدشو بهش تبریک بگم ای شالا هر جا که هست زندگی شادی داشته باشه نیلوفر تک بود تو کارش ، اخلاق و رفتار و مرام و شخصیت بی نظیرش ، مهربون و گرم و صمیمی و در یک کلام تک بود ، یادش به خیر زمانی که بلاگ دوربین رو داشت و بعدش بلاگ عکسستان رو زد تقریبا اون موقع نت بود و نیلوفر !!! اون زمانا تعداد فوتوبلاگا خیلی کم بودن و البته بلاگ نیلوفر هم مثل خودش تک بود واقعا واسه من هم بهترین دوست بود هم بهترین همکار !! چقدر صمیمانه هر وقت کمکی می خواستم ازش در به روز کردن وبلاگای آزاده ایرانی و عکسهای کمیاب یار و مددکارم بود بگذریم که طولانی شد اگه بخوام دربارش بنویسم کلی پست باید بزنم و ساعتها باید بنویسم شایدم زمانی نوشتم قبل ظهر یکی از دوستان زنگ زدن و گفتن تشریف بیارین واسه ناهار منزل دور هم باشیم می یای ؟ برنامه ای که نداری؟ منم که هر وقت حرف ناهار بشه نمی تونم رد کنم گفتم برنامه هم داشته باشم به خاطر تو کنسل !! البته خودمونیم به خاطر ناهار کنسل ظهرو خلاصه پیش دوستمون بودیم تا عصر و عصر اومدیم خونه و نشستیم یه مقدار فوتبال لیگ برتر!! ببینم !! چون تلویزیون نمی بینم کلا ، کانال دو خراب بود چون فوتبالم نمی زاره کانال دو اصلا رغبت نشده برم آنتنو تنظیم کنم ۵ شنبه ولی بازی پرسپولیسو کانال ٢ گذاشته بود ندیدم چی به سر پرسپولیس اومد فقط گلایی که خوردو گاهی از کانال ٣ دیدم استقلالم دیدم بازیشو ، گاه به گاهم زدیم شبکه اصفهان و بازی سپاهانو دیدم اواخر بازی جالب بود که چه بارونی می اومد فولاد شهر در حالی که ٢٠ کیلومتر این طرف تر اصفهان هوا تقریبا صاف بود !! دقیقه ٩٠ بازی استقلال چون بدون گل بود زدیم جشن قهرمانی سپاهانو ببینیم که وقتی برگشتیم کانال ٣ دیدیم استقلالیا هم گل زدن و دارن شادی می کنن !! سپاهانیام که اون طرف با یه پرچم دور زمین می دویدن زیر بارون و جشن قهرمانیشون به همه چی شبیه بود غیر جشن !!! تلویزیونو خاموش کردیم و بعد گفتم بزار یه سری بزنیم بیرون ببینیم چه خبره جاتون خالی با این که سپاهانی نبودم ولی دیدن شادی مردم خیلی جالب بود سپاهانیا ریخته بودن بیرون مخصوصا حوالی دفتر باشگاه تو حکیم نظامی و شادی می کردن با پرچمای زردشون شادی مردم که واسه عده ای همیشه گناهه و بعضیا چشم دیدنشو ندارن به خاطر همین مامور بازار بود و مدام تذکر که خواهشا مراعات ایام فاطمیه رو بکنین !! بابا یکی نیست بگه اولا شهادت حضرت زهرا که یه هفته قبل بوده اونم به روایتی!!! بعدشم احترام حضرت جای خود ولی مقاشم که دیگه از پدرش پیامبر بالاتر نیست که !! چرا باید ایام باشه عزاداریش؟؟؟؟؟؟؟ ولی واسه پیامبر ١ روز؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگذریم اینا همش بهانه بود واسه جلوگیری از شادی مردم اینم نبود یه بهانه دیگه جور می کردن !!ولی جوونا که خوب جوابی دادن بشون با حرکات موزونشون!!!! اینم از داستان ۵ شنبه ، جمعه هم جاتون خالی رفتیم باغ یکی از اقوام کلی آلوچه و توت سرخ خوردیم دست و صورتم آخر سر ، خونی شده بود دو روز اخیر که خیلی خوب بود کاش همیشه به این خوبی باشه هم واسه خودم هم واسه شما دوستان
سلام دوستان این پستو زدم فقط به خاطر این که اعلام کنم زندم ولی داغون !!! دو سه روزه کلا کسی جرات نداره نزدیکم بیاد از بس بد اخلاق شدم دو روز اول نمیدونم چرا بی دلیل این طوری بودم ولی ناراحتی دیروز و امروزم دلیلش روشنه دیروز بالاخره حرف آخرمو با زهره زدم از بعد این که تصمیممو دربارش گرفتم سعی کردم به بهترین شکلی که نه خودم زیاد اذیت بشم نه اون ناراحت بهش بفهمونم که مناسب هم نیستیم تو این مدتم همه چی خوب پیش رفت و اونم تونستم قانعش کنم که با شرایطی که داریم ادامه ارتباط و دوستی و ازدواج احتمالیمون همش یه ریسک بزرگه دیروز ولی دیگه تصمیم گرفتم به همه چی خاتمه بدم تا مبادا وابستگیمون بیشتر بشه به هم !! بهش گفتم که باید به این تماسای تلفنیمونم پایان بدیم چون تا همین جاشم همین تلفنا باعث شده دلبستگی بیشتری بینمون به وجود بیاد خیلی سخت بود گفتن این حرف آخرش گریه افتاد البته می دونم نباید اینو می گفتم از بعد تماس تا الانم کلا تعطیلم داغونم راستی امروز ظهرم که از سر کار می اومدم خونه آسمونم به حال من به گریه افتاد اونم چه گریه ای جاتون خالی گریه هاش این قدر بزرگ بود که نزدیک بود سرمو بشکونه ١٠ دقیقه تموم چنان تگرگی اومد که تو عمرم ندیده بودم اندازه تخم مرغ بگم دروغ گفتم ولی اندازه تخم یه کبوتر تا اومدم خودمو برسونم تو پیاده رو زیر یه سرپناه یه چند تاییش چنان خورد تو سرم که تا یه ساعت بعدش درد می کرد هنوز وقتیم قطع شد و خودمو رسوندم خونه دیدم کلی خوشه انگور و گل انار و گلای رز و محمدی خونمون پر پر شده بود
دوستان سلام دیروز غروب اصلا حس و حالم خوب نبود ولی بعدش با مشاوره یه دوست عزیز ، رفتم بیرون و قدم زدم خیلی بهتر شد روحیم نه فقط دیشب که حتی امروزم رو هم متفاوت کرد... اون قدر روحیم خوب شد که صبح زود پا شدم و با این که دیشب هواشناسی رو گوش داده بودم که هوای جمعه بارونیه خونواده رو از خواب بیدار کردم که پاشین بریم بیرون!!! از اونا که هوا خراب می شه و از من که نه بر فرضم خراب بشه هوا خراب شه تا ظهر خودش ۵ شش ساعته ، دیدم فایده نداره خودم بساط صبحونه رو آماده کردم ، شام دیشبمونم (برنج و قرمزه سبزی)که زیاد بود رو هم با پیک نیک و وسایل لازمه آماده کردم و رفتم بیرون نون سنگک داغم خریدم و اومدم از رختخواب کشیدمشون بیرون و خب اونام که دیدن همه چی آمادست دیگه نه نیوردن و خلاصه راهی کنار رودخونه شدیم توی یه هوای ابری ! من که عاشق بارونم پیش خودم می گفتم بارونم گرفت بیشتر روزم عالی می شه جاتون خالی رفتیم بوستان سعدی می تونم بگم از زیباترین پارکای اطراف رودخونه ست اولش کابین پل مارنان و پل فلزی کلی پیاده روی کردم و بعدش کمی نرمش صبحگاهی و دویدن آروم بعدشم یه صبحونه خیلی خوشمزه ، نون سنگک تازه و داغ توی هوای نسبتا خنک و ابری خیلی چسبید تازه کنار یه دکه بودیم که موزیک پخش می کرد اونم چه موزیکای قشنگی از همه جالب تر که خیلی تو این شرایط چسبید آهنگ قشنگ همه چی آرومه من چقدر خوشحالم تا حدود ١٢ هوا ابری بود ولی خیلی خوب ، تو همین مواقع بود که آسمون صدا کرد! یه رعد کوچیک ولی فقط انگار میخواست هشدار بده !! خبری از بارون نشد ، ما هم زود دست به کار شدیم و غذا رو گرم کردیم یه بیست دقیقه ای به ١ ظهر یه چکه قطره بارون خورد به پیشونیم ! ما هم سریع شروع کردیم به خوردن ناهار ، تو این موقع بیشتر مردمم که انگار قطره آب رو حس کرده بودن دست به کار شدن بعضیا مشغول تغییر محل شدن که برن زیر درختای بزرگتر که از بارون در امان باشن بعضیام سریع بساط ناهارو راه انداختن ولی تا موقعی که ناهارمون تموم شد بارون شروع نشد درست موقعی که من آخرین قاشق برنجو فرو دادم بارون شروع شد یه یه ربعی خونواده رو معطل کردم و زیر بارون قدم زدم چون عاشق قدم زدن زیر بارونم بعدش ولی دیگه بارون شدت گرفت و بیشتر مردم فرارو بر قرار ترجیح دادن!! ما هم البته مثل مردم ولی با این تفاوت که ما چون صبح زود اومده بودیم استفاده لازمو کرده بودیم از روز جمعمون و از هوای عالی امروز ولی خیلی از مردم تازه اومده بودن و دلم براشون سوخت از همه بیشتر در همون موقعی که داشتیم می رفتیم یه خونواده کناری داشتیم بیچاره ها از یه ساعت قبل با آداب جوجه سیخ می کردن و بساط منقل و ذغالم ردیف کرده بودن واسه درست کردن جوجه !! وقتی ما داشتیم می رفتیم انگار می خواستن به روی خودشون نیارن تو اون بارون شدید منقلو برده بودن زیر درخت و مشغول سرخ کردن جوجه بودن ما که دیگه رفتیم و نفهمیدیم بیچاره ها با این شرایط و جوجه ها چه کردن!!! صحنه فرار سمت ماشینها توسط مردم هم دیگه دیدنی تر و جالب تر خب از حکایت جمعه که بگذریم به دلیل استقبال دوستان از شعرها و جملات زیبایی که در پست قبلی گذاشته بودم از این پس سعی می کنم در هر پست حتی الامکان یه شعر یا متن زیبا انتخاب کنم امروز از فریدون مشیری در پشت چارچرخه فرسوده ای / کسی گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: |
ABOUT
اینجا دل نوشته های منه دل نوشته هایی که شاید وقتی خودمم بخونم واسم عجیب باشه که این حرفا حرفای منه حداقل تا چندی پیش عجیب بود !!!! MENU
Home
|