|
بعد شنیدن حرفای داداشم به فکر فرو رفتم یکی این که زهره را باید بهتر بشناسم بفهمم اونی هست که می خوام سلیقه هاش عقایدش اخلاقش رفتارش رو بشناسم ، دیگه این که منم اونی هستم که زهره می خواد یا نه دوم این که بعد شناخت کامل زهره تازه باید تکلیف خودمو با دختری که اسمم رو سرنوشتش افتاده روشن کنم . مریم رو می گم دختر خالم ، از قدیم رسم بوده که فامیلا اسم بچه هاشونو رو هم می زاشتن مریم دختر خاله ام وقتی به دنیا اومده بود اسم منو روش گذاشته بودن خوشبختانه یه شانس بزرگ تو زندگیم که آوردم این بود که اسم من رو کسی گذاشته شد که حالا که بزرگ شده می تونم قسم بخورم بهترین دختر فامیلمونه اون الان دانشجوی مترجمی زبانه سال گذشته یه اتفاق تلخ برگردیم به موضوع اصلی ، حرفای داداشم خیلی سریع از ذهنم گذشت و فهمیدم که واسه تصمیم گرفتن خیلی زوده ! بعد رو به زن داداش و داداشم کردم و گفتم راست می گین فعلا خواستگاری زوده حالا یه چند وقتی با تل با هم حرف می زنیم تا بیشتر آشنا بشیم با هم بعدا تصمیم می گیرم که چی کار کنم این حرف من باعث شد هم داداشم هم زن داداشم خوشحال بشن و بگن آفرین بهترین تصمیم همینه دقایقی بعد بابای زهره هم اومد ما هم یه چایی باهاش خوردیم و بعد گفتیم که ساعتی قبل می خواستیم بریم ولی موندیم شما بیاین که هم خدافظی کنیم هم تشکر بابت همه زحمات اون گفت اگه دوس دارین امشبم بمونین قدمتون رو چشم ولی دیگه اون شبو نموندیم منم که تکلیفمو روشن کرده بودم تقریبا اصراری به موندن نداشتم ، قبل از رفتن به زن داداشم گفتم که به زهره از قول من بگه که باهام در تماس باشه اونم پیامو و تصمیم منو بهش رسوند .و دقایقی بعد از اون خونواده دوست داشتنی و مهربون خدافظی کردیم بقیه ساعات سفرمون در کوهرنگ و شهرکرد و بروجن گذشت . و سحر یک شنبه ٨ فروردین ساعت ٣ خودمونو به اصفهان رسوندیم تا صبح ساعت ٨ من بعد غیبت کاری روزای ۵ شنبه و شنبه به سرکار برم . جدا از این که چه سرنوشتی پیش روی من و زهره باشه اما بی شک زهره تاثیر خودشو رو زندگی من گذاشت روحیم الان دیگه مثل قبل نیست حتی اصلا قابل مقایسه نیست الان با زهره واسه شناخت بیشتر درارتباطم البته بیشتر اون تماس می گیره طبق قرارمون و من هر روز بیشتر باهاش و خصوصیات و علایقش در حال آشنایی بیشترم فعلا دوره ای رو دارم طی می کنم که یه جورایی حس می کنم در عین حال که از بهترین دورانه ولی دوران سرنوشت سازیم هست در هر صورت باید هر چه سریع تر تکلیف خودمو روشن کنم . فعلا که سر یه دو راهی موندم !!
و چقدر انتظار کشیدن سخت بود یه ربعی که زن داداشم با زهره در اتاق کناری مشغول صحبت بود واسه من مثل یه سال طول کشید در این بین داداشمم اومد و با دیدن حالت من و دیدن صحبتای زنش و زهره از ماجرا بو برده بود و هی متلک بار من می کرد : پس واسه این بود که بارتو اینجا انداختی ای کلک ... وسط سفرم وقت عاشق شدنه بچه ؟... و از این حرفا خلاصه زن داداشم با لبی خندون اومد و گفت مهدی باهاش حرف زدم راضیه از همه نظر فقط می گه هم باید بیشتر باهات آشنا بشه هم این که خونوادش ممکنه راضی نشن راضی کردن اونا خیلی سخته چون حاضر نیستن دخترشونو از خودشون دور کنن!! می گه خونوادم حتما می خوان من با یکی از اقوامم در همین روستا ازدواج کنم !! گفتم خب حالا نگفت ما چی کار کنیم ؟ چطور با هم آشنا بشیم بیشتر؟ زن داداشم گفت شماره تلفنتو بهش دادشم قرار شده که باهات تماس بگیره گفتم زن دادا نظر خودت چیه؟ گفت از نظر اخلاقی که دختر خیلی خوبیه برو روشم که خوبه خونوادشم که خیلی دوست داشتنی و باصفان گفتم در مورد حرفاش چی؟ یعنی مطرح نکنیم خواستگاریو به نظرت؟ داداشم که تا الان فقط حرفامونو می شنید پرید وسطو گفت مهدی عاشقی انگار زیاد جلوی چشاتو گرفته !! تو فقط خودتو در نظر گرفتی پدر و مادرو در نظر بگیر اونا راضی نمیشن خودتم خوب می دونی فرض کن خواستگاری کردیم امشب اولا واسه خواستگاری باید بزرگ خونواده باشه پدر نیست که!! بعدشم فکر کن خواستگاری کردیم چطوری پدرو راضی میکنی بیاد روستا واست خواستگاری؟؟!! حرف مردمو اقوام چی؟ مریم چی می شه تکلیفش؟؟؟؟ ... ادامه دارد
درجواب سوالم زهره گفت : ا شمام بودین؟؟ گفتم انگار شما را یه جا دیدم!! گفتم اومده بودین امامزاده واسه نیتتون دیگه ؟ واسه خودتوت دعا کردین دیگه ؟ یه نگاه خاصی بهم کرد و گفت خب آره واسه بابام که دعا نکردم این حرفش باعث شد هردومون خندمون بگیره من گفتم ای شالا زودتر خواستتون برآورده بشه اونم واسه خودش گفت آمین ! در ادامه حرف زندگی روستایی پیش اومد کلی از سختیهای زندگی روستایی گفت تحمل سختی های کار روستایی تحمل سرما و گرماش بی گازی چرای گوسفندان و شیردوشی و کلا کارای تکراری گفت عمر ما همش همینه تکرار تکرار تکرار حتی بعد ازدواج هم فرقی نمی کنه تازه کارامون بیشتر می شه من ولی در عوض تعریف می کردم از زندگی روستایی هوای پاک و غذای سالم و ... در ادامه ولی بین حرفاش چیزی گفت که منو بیشتر امیدوار کرد گفت اصلا دوست ندارم روستا زندگی کنم دعامم همینه که هرچه زودتر از این زندگی خسته کننده رها شم و برم شهر زندگی کنم . فهمیدم منتظره و از خداشه که با یه پسر از شهر ازدواج کنه و بره شهر زندگی کنه بعد این حرفا سیخهای جوجه را بردیم اون طرف واسه کباب کردن و ظهرو ناهار کنار چشمه خوردیم جاتون خالی یکی دو ساعت بعد برگشتیم خونشون داداشم به زنش گفت آماده شو دیگه بریم من که حرف رفتن بدترین حرفی بود که تو این شرایط می شد بشنوم داداشم نگاهی عجیب به من کرد گفتم اتفاقا چون خونه مردمه اینو می گم زشته بعد این همه زحمت بی خدافظی از پیرمرد بریم زن داداشم گفت راست می گه مهدی ، اگه اومدنش نزدیک باشه بهتره صبر کنیم بیاد بعد بریم هوام که خوبه اشکالی نداره به شب بیفته حرکتمون ! برو بپرس ازشون که کی میاد ؟ داداشم رفت پرسیدو اومد گفت که می گن تا غروب می یاد. این شد که تصمیم گرفتیم بمونیم تا غروبو و بعد اومدنش و خدافظی باهاش بریم منم بی نهایت خوشحال شدم هرچند دو ساعت بیشتر تا غروب نبود ولی دو ساعتم خودش دو ساعت بود برام چند دقیقه بعد داداشم رفت دستشویی وقتی رفت زن داداشم اومد نزدیکم و گفت مهدی حالا که داداشت نیست به من بگو حقیقتو!! گفتم حقیقت؟؟ گفت آره فکر می کنی نفهمیدم فقط می خوام از زبون خودت بشنوم !! من چیزی نگفتم داشتم فکر می کردم چی بگم که گفت دلت اینجا گیر کرده آره ؟ گفت ببین مهدی خجالتو بزار کنار شوخی نیست چیز هست بگو من جای خواهر نداشتت حساب کن راحت باش بگو کمکت می کنم منم فکر کردم دیدم به کمکش نیاز دارم هر چی باشه دو ساعت بیشتر دیگه فرصت ندارم نگاهی کردم به زن داداشم و سرمو تکون دادم به نشانه تایید گفت آفرین حالا شد طرف زهرست دیگه که ظهر باهاش بودی؟ فکر کردی حواسم بتون نبود!!! گفتم آره گفت فکراتو کردی قضیه حتمیه؟ پا پیش بزارم ؟ گفتم با کی می خوای حرف بزنی؟ من از دختره اطمینان ندارم که راضی باشه یه وقت به خونوادش نگیا گفت منو ساده حساب می کنی این قدر ! معلومه اول با دختره حرف می زنم مزه دهنشو می فهمم بعد می یام بهت می گم چی شد و بعد رفت سراغ دختره اون اتاق ادامه دارد...
خودش بود !! یعنی می شد چند دقیقه ای پدر و مادرش و داداشم با هم صحبت کردن من ولی اصلا حواسم به صحبت ها نبود همه فکرم پیشش بود فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم دخترا پاشدن و میوه ها و لیوانای چایی را جمع کردن و سفره انداختن! شامو با اونا کنار هم خوردیم ! نان و پنیر و ماست و کره محلی! هر چند من به خاطر بودن اون دختر در سر سفره معذب بودم اما از نظر مزه خوشمزه ترین پنیر و ماست و کره ای بودکه تو عمرم خورده بودم بعد شام و صرف چایی سریع دشک و پتوهامونو انداختن و خاموش باش دادن !! خونشون کوچیک بود دو تا اتاق بیشتر نداشت که در امتداد هم بود ما تو یه اتاق بویدم اونام اتاق دیگه فقط من واسه اینکه زن داداشم در برداشتن روسری و پوشیدن لباس راحت تری آزاد باشه دشک و پتومو برداشتم رفتم اون سر اتاق و پشت بهشون خوابیدم که کمی دور باشم ازشون ولی خب اصلا تا ساعاتی خوابم نبرد ومدام به دختره فکر می کردم !! نفهمیدم کی خوابم برد صبح ولی طبق عادت دیرین خیلی زود بیدار شدم سپیده دم صبح زده بود از سرو صدای اتاق کناری می شد فهمید بیدار شدن چند لحظه بعد پیرمرد رو دیدم که از جلوی در اتاقمون داشت رد شد به سمت بیرون خونه اونم منو دید که بیدارم از همونجا بدون این که نزدیک تر بیاد سلام صبح به خیری گفت و گفت اگه می خوای نماز صبح بخونی راهنماییت کنم منم پا شدم درسته خیلی دنبال نماز نیستم و فقط هر وقت حس و حالش باشه می خونم ولی خب تو این شرایط نمی شد بگم نمی خونم تازه خیلیم حسشو داشتم اون موقع بعد از نماز یه چرت خوابیدم ساعت ٧ بود که فکر کنم بیدار شدم رفتم بیرون که دست و صورتمو بشورم وای تازه فهمیدم چه جای با صفاییه خونشون توی دامنه کوه بود و از اونجا اشراف کامل داشت به جاده اصلی و کوهستانها و دشتهای اطرافش کمی اون طرف تر آغل گوسفنداشون بود با سگی نگهبان که بیرون اغل آزاد در گردش بود رفتم پایین بعد از شستن دست و روم رفتم سمت گوسفندا که ناگهان سگ نگهبان شروع به پارس کرد چند لحظه بعد یکی از دخترا پشت سرم ظاهر شد اون توی طویله گاو خونشون داشته بود شیر می دوشید که با شنیدن صدای پارس سگ اومده بود بیرون دختره رفت سمت سگ و ارامش کرد بعد نزدیک من شدو گفت نترسیدین که غریبه دیده و رفت توی محل نگهداری گاوشون !!! و مشغول شیر دوشی شد منم رفتم از پشت در نگاه کردم وقتی دید دارم نگاش می کنم گفت شیردوشی ندیدین تا حالا؟ گفتم نه خلاصه شروع کرد تعریف از گاوشون و مقدار شیر روزانشو و گوساله گاوشونو این حرفا منم که این حرفا واسم جالب نبود می خواستم بکشمش به حرفایی که بتونم آمار خواهرشو بدست بیارم گفت که نه ما ۴ تا خواهریم دو تامون عروسی کردن من و خواهر بزرگترم هنوز نه ! (خواهر بزرگترش همون بود که آمارشو می خواستم زهره !! به به فهمیدم اسم خواهرش زهره است چه اسم قشنگی تونستم این طوری امارشو بگیرم
در بخش قبلی گفتم که همزمان با تاریکی شب باران شدیدی شروع به بارش کرد ما هم برای رسیدن به شهر کوهرنگ و به دست آوردن سرپناهی که شبو بگذرونیم به سرعت حرکت کردیم مسیر پر پیچ و خمو در تاریکی و بارش بارون پشت سر می زاشتیم تا این که رسیدیم به یه جاده خیلی باریک و نسبتا خراب در بین راه جلومون یه مرد نسبتا مسن سوار بر تراکتورش در حرکت بود ما هم عجله داشتیم که دراین هوا و وضعیت زودتر به شهر برسیم چون جاده باریک بود تقریبا راهمونو بند آورده بود البته جاده شانه خاکی داشت و می شد با رفتن داخلش از کنار تراکتور عبور کرد ولی چون بر اثر بارون خاکهای کنار جاده گلی شده بود احتمال ایجاد مشکل برامون بود ولی تراکتور به خاطر قدرت موتورش مشکلی براش به وجود نمی اومد واسه همین به داداشم گفتم بوق بزن تا من به پیرمرد بگم بره تو قسمت خاکی جاده تا ما رد شیم اونم بوق زد و نزدیکش شد من سرمو اوردم بیرون و گفتم سلام پدر می شه برید کمی کنارتر تو قسمت خاکی که ما رد شیم اون به جای جواب دادن مستقیم به این سوال گفت تو روستا اقوام دارین که می رین روستا؟ گفتم نه روستا نمی رین سریع می ریم برسیم کوهرنگ که شبو بمونیم گفت جاده از این به بعد خیلی خطرناکه تو این هوا با این که اقوام ندارین ولی بهتره روستا بمونین امشبو مهمون من شین !! یه کلبه کوچیک هست صبح که هوا روشن شد برین راستش اول گفتیم نه ولی اصرار پیرمرد ادامه داشت از طرفیم ما طبیعی بود که بدمون نمی اومد تو اون شرایط تاریک و بارونی یه سرپناه گرم پیدا کنیمو و شبو بگذرونیم بعد چند دقیقه تراکتورشو نگه داشت ما هم ماشینو پشت سرش پارک کردیم و دنبالش پیاده حرکت کردیم زمین کاملا گلی بود پیرمرد گفت مواظب باشین بیاین دنبال ، ما چند متری تو تاریکی حرکت کردیم سمت خونش که چراغاش روشن بود نزدیک که رسیدیم بلند گفت یا الله مهمون داریم خونش چند تا پله می خرد و می رفت بالا ، خونوادش اومدن دم در و به ما خوش امد گویی کردن البته من چون عقب تر بودم دیدی نداشتم به اونها !! ما هم که مثل موش اب کشیده شده بودیم سریع رفتیم داخل، خونه روستایی خشت و گلی بود چند لحظه بعد با صدای بفرماین به این اتاق مواجه شدیم زن پیرمرده بود با لباس محلی اومده بود استقبال و می گفت خوش اومدین ! بعد چند دقیقه پیرمرد اومد و گفت ببخشید دیگه خونه کوچیکه شرمنده ! ما هم که یه سره تشکر کردن از پیرمرد که شما لطف دارین بعد چند دقیقه و یه سری صحبت از وضع هوا و جاده ، پیرمرد به زنش رو کرد و گفت چایی درست کردی واسه مهمونا سردشونه؟ زنش گفت اره بعد اسم دخترشو صدا کرد و گفت چایی رو بیار بعد چند دقیقه یه دختر جوون واسمون چایی اورد لباسش یه پیرهن و روسری گلی با یه دامن بلند بدون چادر بود موقعی که چای دادنو تموم کرد مادرش رو بهش کرد و گفت به بقیه دخترام بگو بیان چند دقیقه این اتاق ، بعد 3 تا دختر دیگم با گفتن سلام یکی پس دیگری اومدن داخل من سرم پایین بود اولش ، چون کلا خچالتیم بعد چند لحظه سرم دوباره ناخودآگاه رفت پایین ادامه دارد
در بخش قبلی گفتم که هوای بارونی روز چهارم عید حسابی اعصابمو به هم زد که نکنه سفر فردامونم به هم بخوره ما هم راهی شدیم جاتون خالی بارون روز قبل حسابی هوا و مسیرو پاک و تمیز کرده بود، حدود ١٠ صبح به چادگان رسیدیم شهری ساحلی در ١٢٠ کیلومتری غرب اصفهان ظهرو اونجا در ویلاهای ساحلی این شهر گذروندیم و عصرش حرکت کردیم به سمت کوهرنگ در مسیر رسیدیم به یه امام زاده قصد ایستادن در امام زاده نداشتیم ولی نکته جالبی به چشممون اومد که باعث شد بمونیم اونم این بود که تقریبا ٨٠ درصد کسایی که به زیارت اومده بودن همه جوان بودن اونم جوونای ١٧، ١٨ ساله تا ٣٠ ساله با شمع در دست!!! از یکی از افراد پرسیدیم دلیل این مساله رو و اونم گفت که این امام زاده اقبال گشاست !!! معروفه به برآورده کردن نیاز جوونای دم بخت !!! من هم به اونا ملحق شدم و زیارتی کردم و دو رکعت نمازی خوندم و بعدش نیت کردم نیتمم این بود که یه نفر که از هر نظر شایسته منه نصیبم کنه ! بعدشم شمعی روشن کردم و جرعه آبی هم از اون چشمه خوردم و آماده رفتن شدیم که ...... که در بین جمعیت ناگهان چشمم به یه دختر افتاد ! بعدش با شنیدن صدای داداشم که گفت هوا انگار داره ابری می شه ممکنه بارون بگیره بریم به جایی برسیم مواجه شدم . مسیرو ادامه دادیم باز رسیدیم به یه رودخونه کوچیک محلی یکی از سرشاخه های زاینده رود اونجا چند دقیقه ای موندیم ، هوا رو به تاریکی گذاشت و چند لحظه بعد باران شروع شد ما هم تصمیم گرفتیم به سرعت به سمت شهر کوهرنگ حرکت کنیم که شبو اونجا سرپناهی واسه موندن پیدا کنیم ادامه دارد
تا یادم می یاد کلی خاطره از عید سالای قبل از کوچیکی تا الان دارم ولی هیچ وقت حس خوبی نداشتم بهش امسال ولی تصمیم گرفتم دیگه طلسمو بشکنم و بریم سفر همه چی هم روبه راه بود تا بعد حدود ١٠ سال یه سر بریم شمال این سه روزم شد دوباره داستان همیشگی خونه نشینی و مهمون پذیرایی کردن البته این عید یه فایده داره حداقل بعضی از این دخترعمه ها و دختر دایی ها و اقوام نزدیکمونو بعد یه سال دیدیم !! فقط دیدما!!! بعضیشون جواب سلام آدمم به زور دادن !! بعد سرشونو انداختن پایین مبادا با یه نامحرم حرف بزنن گناه کنن باز خوبیش اینه که حداقل چهرشون یادمون می مونه!! تا سال دیگه !! بعضیاشونم که دیگه شورشو در اوردن مواظب بودن غیر دماغشون و یه چند سانتی اون طرف تر دهنشون واسه خوردن تنقلات مبادا پیدا باشه!!!!!!!!!! وقتی جلوشون چایی می بردم بگیرم همچین با یه دستشون چادرشونو می گفتن که مبادا بره کنار روسری سیاهشون پیدا بشه !!!!!!!!!! جوری که من شک دارم واسه یه نفر غریبه هم این کارو بکنن !! حالا من نمی گم چیزی رعایت نکنن ولی حداقل یه تفاوت کوچیک بین پسر داییشون با یه غریبه می زاشتن جواب سلامو درست می دادن خوب بود !!!! بگذریم اینم شانس من!!!! اونم منی که خواهر ندارم و همه دخترای فک و فایملم واسم به چشم خواهرن!! خلاصه روز پنجم عید باید می رفتم سرکار و حالا روز چهارم شده بود صبحشم بازدیدای نوروزی ادامه داشت اعصابم خرد شد حسابی از این عید تکراری بالاخره رفتم پیش داداشم و گفتم اگه شده دو روزم شده بریم بیرون که اعصابم حسابی خرده خلاصه ظهر روز ۴ عید تصمیم گرفتیم که از شهر بزنیم بیرون یه اب و هوایی عوض کینم اما درست ساعتی بعد تصمیممون بعد دو هفته که هوا صاف و آفتابی بود هوا بارونی شد اونم چه بارونی از سه عصر شروع شد تا اخر شب!!!!!!!!!!!! تا اینجاش بخش تکراری و بد عیدم بود از صبح ۵ عید بخش دوم عید متفاوت من شروع می شه |
ABOUT
اینجا دل نوشته های منه دل نوشته هایی که شاید وقتی خودمم بخونم واسم عجیب باشه که این حرفا حرفای منه حداقل تا چندی پیش عجیب بود !!!! MENU
Home
|