دل نوشته های پسری که دیگر تنها نیست

دوستان در پستای قبلی گفتم که الان در تلاش برای شناخت بیشتر زهره هستم از طرفی قضیه به این سادگی نیست خانوادم شدیدا دوست دارن که من با دخترخالم ازدواج کنم

بهتره یه کم بیشتر از مریم براتون بگم

همون طور که قبلا گفتم طبق رسمی دیرین وقتی مریم به دنیا اومد اسم من رو روش گذاشتن و این مساله ایه که تقریبا بیشتر فامیل می دونن و گفتم که شانسی که داشتم اینه که اگه به انتخاب خودمم بود تنها دختری از فامیلو که انتخاب می کردم همین دختر خالم بودلبخند

پارسال مدت زیادی تحت فشار خانوادم بودم که زودتر تصمیمتو بگیر سوالاگه دختر بهتری می شناسی معرفی کن یا این که بریم واسه خواستگاری و یه مراسم نامزدی ساده با مریم

من چون شرایط ازدواج و کلا عشق و عشق بازی رو در خودم تو اون شرایط حس نمی کردم مدتها طفره رفتم از جواب دادن مستقیم به قضیه اما بالاخره دیدم این آشی نیست که از خوردنش بشه طفره رفت

تازه بهترین گزینه من هم اگه قرار باشه از بین اقوام دختری انتخاب کنم همین مریمه از طرف دیگه تا الان دختر خوبی که از هر جهت بشناسمش و مطمئن باشم از مریم سرتره نمی شناسم واسه همین بالاخره تصمیم گرفتم که به خونوادم بگم که به خواستگاری زهره برن چشمک

کلی خونوادم از شنیدن تصمیمم خوشحال شدن ! لبخند و قرار بود بریم خواستگاری که متاسفانه از بدشانسی منناراحت همون روزا پدرم یه تصادف ساده کرد ناراحت، کنار خیابان سوار دوچرخه داشته می رفته که یه موتوری با سرعت از کوچه بیرون می یاد و به چرخ می زنه پدرم از پشت به زمین می خوره  خوشبختانه سرش به جدول کنار خیابون نمی خوره که خطرناک باشه ولی متاسفانه کمرش به جدول کنار خیابان می خوره و استخوانای کمرش ضربه می بینه ، چند هفته ای درگیر سلامتی پدرم بودیم گرچه به خیر گذشت ولی همین مساله باعث شد قضیه فراموش بشه

تا این که خبر بسیر ناراحت کننده ای رو شنیدیم

گویا پسر همکار شوهر خالم به خواستگاری مریم می رنعصبانی مریم سعی کرده قبول نکنه ولی شوهرخالم اصرار عجیبی داشته و کاملا موافق بوده !!!! دختر خالم برای این که رو حرف پدرشم حرف نزنه می گه تا وقتی دانشگاهم تموم نشده به هیچ وجه به ازدواج فکر نمی کنم  خانواده خواستگار می گن ما هم اصرار نداریم که همین الان ازدواج کنین فقط دو سال دیگه تا تموم شدن دانشگاهت مونده نمی شه که همین طوری پسرمون منتظر باشه یه حلقه نامزدی اگه اجازه بدین دست دخترتون کنیم تا ما هم خیالمون از این بابت جمع باشه!!!عصبانی

خلاصه به دلیل موافقت عجیب شوهرخالم و تا حدی برخلاف میل مریم و خالم  یه مراسم ساده نامزدی هم برگزار می کنن !!!ناراحت

رسیدن این خبر به خانواده ما همان و آغاز بحث و ناراحتی ناراحت

خود منم بدترین روزای عمرم واقعا همین روزا بودگریه چند روزی از ناراحتی حتی سرکار نرفتم و رابطمو با همه دوستام چه نت و چه اس ام اس و چه تلفن قطع کردم تا جایی که جمعی از بهترین دوستام به شدت بعدا از رفتار من در این چند روز از دستم ناراحت بودن !!!!ناراحت

راستشو بخوای حس من تو اون شرایط این بود که بهترین گزینه ای که برای ازدواج داشتم را از دست رفته می دیدیم ناراحتنگران

شک نداشتم گزینه ای که تا این حد زیاد بشناسمش و نیاز به هیچ تحقیق خاصی نداشته باشم همین مریم بود که از دست رفته می دیدمش نگران

خلاصه تقریبا دو هفته ای طول کشید که  کم کم از اون حس و حال بیرون اومدم و واقعیتو پذیرفتم !!

اما تقریبا چهار ماه بعد خبری بمون رسید فوق العاده مهم

گویا وقتی دختر خالم توی دانشگاه بوده دختر دیگه ای به سراغش می یاد و می گه شما نامزد فلانی هستین؟؟ می گه آره  می گه البته انتخاب خودتون به من ربطی نداره ولی یه سوال دارم شما واقعا کامل از همه چی زندگیش با خبرید؟؟؟

دخترخالم می گه منظور؟ به شما ربطی داره که آره یا نه؟؟؟؟؟

می گه واسه خودتون می گم تا حالا از زندگی قبلیش چیزی گفته به شما؟تعجب

دختر خالم می گه زندگی قبلیش؟؟؟ می گه آره پس نگفته ، من دوست دخترش بودم دو سال با من و خونوادم بازی کرد  تا این که آخرش فهمیدم معتاده!!!تعجب

دختر خالم که می شنوه معتاد بوده حالش بد می شه اولش فکر می کنه که دختره دروغ می گه کلی فحش به دختره می ده ولی دختره می گه حرفای من هیچ سودی واسه خودم نداره  من فقط به خاطر خودت گفتم رو حرفام فکر کن و شمارشو می ده به  دخترخالم 

چند روز بعد مریم تحقیق بیشتری می کنه به خونه دختره می ره و با پدر و مادرشم حرف می زنه و مطمئن می شه که نامزدش معتاد بوده ! عصبانی

خود مریم بعدا به من گفت که اصلا قیافش به معتادا نمی خورد ! گویا خیلی کم به شکل تفریحی می کشیده و از زمانی هم که اومده بوده خاستگاری مریم ترک کرده بوده ولی در هر صورت مریم که از ته دل اصلا به این ازدواج راضی نبود و دنبال بهونه بود تصمیم می گیره  نامزدیشو به هم می زنه و قضیه رو به خالم و باباش می گه خالم که از اول مخالف بوده حسابی از دخترش پشتیبانی می کنه و بالاخره شوهر خالمم می فهمه چه اشتباه بزرگی کرده!!!!!!

نامزدش با خانوادش که از قضیه باخبر شدن همون شب می یان خونه خالم واسه عذرخواهی و توجیه ! همه حرفشونم این بوده که پسرمون به عشق مریم اعتیادو رها کرده  می تونین برین همین فردا تست اعتیاد

ولی مریم می گه بر فرض درست بودن حرفتون من حاضر نیستم با کسی که مساله ای به این مهمی رو مخفی کنه و دروغ بگه زندگی کنملبخندتشویق  این حرف مریم با حمایت خاله و شوهرخالم روبه رو میشه

  مریم هم حلقه نامزدیشو در  می یاره از دستش و پرت می کنه  به سمت نامزدشتشویق  خلاصه نامزدی اون و مریم به هم می خوره رسما لبخند

اینم از اتفاق مهمی که تو زندگی دخترخالم پیش اومد پارسال

حالا خانوادم شدیدا مصرن که تا دیر نشده اگه شخص بهتری سراغ ندارم بریم حداقل یه حلقه دست مریم کنیم !!!

و من ماندم سر یه دوراهی بزرگ !!!!!!!!!!متفکر

دلم پیش زهره است  ولی عقلم با مریم !!!!متفکر

دلیل این دو حس متفاوت دل و عقلمو هم در پستای بعدی براتون می گم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت٢:٢۳ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()